ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشه‌ی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.

اگر کلمه‌ای که جستجو کرده‌اید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.

جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

عضله

(عَ ضُ لَ یا لِ) [ ع. عضله ] (اِ.) ماهیچه.

عضو

(عُ ضْ) [ ع. ] (اِ.)
۱- اندام، هر یک از اجزای بدن.
۲- یک فرد از جماعت. ج. اعضاء.

عضویت

(عُ یَّ) [ ازع. ] (مص جع.) عضو بودن، کارمند شدن.

عطا

(عَ) [ ع. عطاء ]
۱- (مص م.) بخشیدن.
۲- (اِمص.) بخشش، دهش.
۳- (اِ.) آن چه که بخشیده شود؛ ج. عطیه.

عطار

(عَ طّ) [ ع. ] (ص.)
۱- عطرفروش.
۲- داروفروش.

عطارد

(عُ رُ یا رِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- تیر؛ کوچک ترین سیاره منظومه شمسی و نزدیک ترین سیاره به خورشید.
۲- در اساطیر یونان، رب النّوع نویسندگی.
۳- در ادب فارسی دبیر فلک است.

عطالت

(عَ لَ) [ ع. عطاله ] (اِمص.) بیکاری.

عطایا

(عَ) [ ع. ] (اِ.) جِ عطیه ؛ بخشش‌ها، هدیه‌ها.

عطب

(عَ طَ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) هلاک شدن.
۲- (اِمص.) هلاک، تباهی.

عطب

(عَ یا عُ طُ) [ ع. ] (اِ.) پنبه.

عطر

(عِ یا عَ طْ) [ ع. ] (اِ.) بوی خوش.

عطرآگین

(~.) [ ع - فا. ] (ص مر.) دارای بوی خوش.

عطربیز

(عَ طْ) [ ع - فا. ] (ص فا.) آن چه که بوی خوش می‌پراکند.

عطسه

(عَ طْ س) [ ع. عطسه ] (اِ.) اشنوسه ؛ هوایی که بر اثر سرماخوردگی یا هر نوع تحریک بینی به شدت و با سر و صدا از بینی خارج می‌شود.

عطش

(عَ طَ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) تشنه شدن.
۲- (اِمص.) تشنگی.

عطشان

(عَ طْ) [ ع. ] (ص.)
۱- تشنه.
۲- مشتاق، آرزومند.

عطف

(عَ طْ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) مایل شدن به چیزی.
۲- کلمه‌ای را به وسیله حرف ربط به کلمه قبلی ربط دادن.
۳- شیرازه کتاب.

عطف

(عِ طْ) [ ع. ] (اِ.) جانب، پهلو، کرانه.

عطفه

(عَ طَ فَ) [ ع. عطفه ] (اِ.) گیاهی است بی شاخ و برگ که بر درخت می‌پیچد.

عطفه

(عَ طْ فِ یا فَ) [ ع. عطفه ] (اِ.) مهره‌ای جادویی برای افسون کردن مرد تا پای بند زن خود باشد.