ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشه‌ی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.

اگر کلمه‌ای که جستجو کرده‌اید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.

جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

عشوا

(عَ) [ ع. عشواء ] (ص.) مؤنث اعشی.
۱- شب کور.
۲- ماده شتری که جلوی خود را نبیند.

عشوه

(عِ وِ) [ ع. عشوه ] (اِ.)
۱- کار پوشیده و پنهان.
۲- ناز، کرشمه.

عشوه خریدن

(~. خَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) فریب خوردن.

عشوه خواندن

(~. خا دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) سخن فریبنده گفتن.

عشوه خیز

(~.) [ ع - فا. ] (ص فا.) فریبکار.

عشوه دادن

(~. دَ) [ ع - فا. ] (مص م.)
۱- فریب دادن، گمراه کردن.
۲- فن آموختن، رمز آموختن.

عشیر

(عَ) [ ع. ] (ص. اِ.)۱ - خویش.
۲- دوست، معاشر.
۳- شوی زن. ج. عشراء.

عشیره

(عَ رِ) [ ع. عَشیرَه ] (اِ.) قبیله، خویشان و نزدیکان.

عشیق

(عَ) [ ع. ] (ص.) عاشق.

عشیه

(عَ یَ) [ ع. عشیه ] (اِ.) آخر روز، غروب.

عصا

(عَ) [ ع. ] (اِ.) چوبدستی، دستواره. ؛~قورت دادن کنایه از: بسیار جدی و خشک بودن، نرمش نداشتن. ؛ ~ی دست کسی بودن کنایه از: تکیه گاه کسی بودن، نگه دار و مددکار کسی بودن.

عصابه

(عَ بِ) [ ع. عصابه ] (اِ.)
۱- عمامه، دستار.
۲- گروه مردم.

عصار

(عَ صّ) [ ع. ] (ص.) کسی که از دانه‌های روغنی روغن می‌گیرد.

عصاره

(عُ رِ) [ ع. عصاره ] (اِ.) شیره، چکیده، فشرده.

عصاری

(عَ صّ) [ ع - فا. ] (حامص.) روغن - گیری.

عصام

(عِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- بند (مشک و جز آن).
۲- دسته (کوزه، دلو).

عصب

(عَ صَ) [ ع. ] (اِ.) پی، رشته‌های سفید رنگ متصل به مغز که حس و حرکت توسط آن‌ها صورت می‌گیرد.

عصبانی

(عَ صَ) [ ع. ] (ص نسب.) خشمگین.

عصبت

(عُ صْ بَ) [ ع. عصبه ] (اِ.) جمعیت، جماعت.

عصبه

(عَ صَ بَ یا بِ) [ ع. عصبه ] (اِ.) خویشاوندان شخص از سوی پدر.