ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشه‌ی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.

اگر کلمه‌ای که جستجو کرده‌اید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.

جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

عناک

(عَ) [ ع. ] (اِ.) توده ریگ.

عنایت

(عِ یَ) [ ع. عنایه ]
۱- (مص ل.) توجه داشتن، دقت کردن.
۲- (مص م.) نگهداری کردن، حفاظت.

عنایت کردن

(~. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م.)
۱- توجه کردن.
۲- محبت کردن.

عنب

(عِ نَ) [ ع. ] (اِ.) انگور.

عنبر

(عَ نْ بَ) (اِ.)
۱- ماده‌ای خوش بو که از شکم نوعی ماهی به همین نام به دست می‌آید.

عنبربار

(~.) [ ع - فا. ] (ص فا.) خوش بو، معطر.

عنبرسوز

(~.) [ ع - فا. ] (ص فا.) ظرفی که در آن عنبر بسوزانند.

عنبری

(~.) [ ع - فا. ] (ص نسب.) منسوب به عنبر.
۱- معطر، خوشبو.
۲- به رنگ عنبر، سیاه.

عنبرینه

(عَ بَ نِ) [ ع - فا. ] (ص نسب.) گردنبندی که از عنبر درست کرده و به گردن می‌آویختند.

عنبیه

(عِ نَ یِّ) [ ع. عنبیه ] (اِ.) پرده‌ای است در چشم شبیه دیافراگم در دوربین عکاسی که میزان ورود نور به چشم را تنظیم می‌کند. رنگ عنبیه در افراد متفاوت است.

عنت

(عَ نَ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) به رنج و دشواری افتادن.
۲- هلاک شدن.
۳- (اِمص.) تباهی، نیستی.

عنتر

(عَ تَ) [ ع. ] (اِ.) نک انتر.

عند

(عِ) [ ع. ] (حراض.) نزد، پیش، نزدیک.

عنداللزوم

(عِ دَ لْ لُ) [ ازع. ] (ق مر.) وقت لزوم، هرگاه لازم شود.

عندالمطالبه

(عِ دَ لْ مُ لِ بَ) [ ازع. ] (ق مر.) هنگام مطالبه، در هنگام خواستن.

عندلیب

(عَ نْ دَ) [ ع. ] (اِ.) بلبل ؛ ج. عنادل.

عنصر

(عُ نْ صُ) [ ع. ] (اِ.)۱ - اصل، بن.
۲- ماده، جسم بسیط.
۳- جسمی که قابل تجزیه به عنصر دیگر نباشد.

عنصل

(عُ نْ صُ) [ ع. ] (اِ.) پیاز.

عنعنه

(عَ عَ نَ یا نِ) [ ع. عنعنه ] (مص م.)
۱- تلفظ کردن همزه مانند عین.
۲- نقل حدیث و روایت از چند تن به ترتیب از پایین به بالا.

عنف

(عُ نْ) [ ع. ] (اِمص.) شدت، قساوت، درشتی.