بر سر بازار جانبازان منادی می‌زنند (15)

بر سر بازار جانبازان منادی می‌زنند
بشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید

دختر رز چند روزی شد که از ما گم شده‌ست
رفت تا گیرد سر خود، هان و هان حاضر شوید

جامه‌ای دارد ز لعل و نیمتاجی از حباب
عقل و دانش بُرد و شد تا ایمن از وی نغنوید

هر که آن تلخم دهد حلوا بها جانش دهم
ور بوُد پوشیده و پنهان به دوزخ در روید

دختری شبگردِ تندِ تلخِ گلرنگ است و مست
گر بیابیدش به سوی خانهٔ حافظ بَرید

برادر خواجه عادل طاب مثواه (16)

برادر خواجه عادل طاب مثواه
پس از پنجاه و نه سال از حیاتش

به سوی روضهٔ رضوان سفر کرد
خدا راضی ز افعال و صفاتش

خلیل عادلش پیوسته بر خوان
وز آنجا فهم کن سال وفاتش

بر تو خوانم، زِ دفترِ اخلاق (17)

بر تو خوانم، زِ دفترِ اخلاق
آیتی در وفا و در بخشش

هرکه بِخْراشَدَت جگر به جفا
هم‌چو کانِ کریم، زَر بخشش

کم مباش از درختِ سایه‌فکن
هرکه سَنگَت زَنَد، ثمر بخشش

از صدف یاددار، نکته‌ی حِلم
هرکه بُرَّد سَرَت، گُهَر بخشش

زآن حَبّه‌ی خَضراخور، کَز رویِ سَبُک‌روحی (18)

زآن حَبّه‌ی خَضراخور، کَز رویِ سَبُک‌روحی
هرکـ‌او بِخورَد یک جو، بر سیخ زَند سی مرغ

زآن لقمه که صوفی را، در معرفت اندازد
یک ذرّه و صد مَستی، یک دانه و صد سی‌مرغ

مجد دین سروَر و سلطان قضات اسماعیل (19)

مجد دین سروَر و سلطان قضات اسماعیل
که زدی کلک زبان آورش از شرع نطق

ناف هفته بد و از ماه رجب کاف و الف
که برون رفت از این خانهٔ بی‌نظم و نسق

کنف رحمت حق منزل او دان و آنگه
سال تاریخ وفاتش طلب از رحمت حق

بلبل و سرو و سمن یاسمن و لاله و گل (20)

بلبل و سرو و سمن یاسمن و لاله و گل
هست تاریخ وفات شه مشکین کاکل

خسرو روی زمین غوث زمان بواسحاق
که به مه طلعت او نازد و خندد بر گل

جمعه بیست و دوم ماه جمادی الاول
در پسین بود که پیوسته شد از جزو به کل

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت (21)

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهریاری، برقرار و بر دوام

سال خرّم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش
اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام

سَروَرِ اَهلِ عَمایِم، شمعِ جمعِ انجمن (22)

سَروَرِ اَهلِ عَمایِم، شمعِ جمعِ انجمن
صاحبِ صاحب‌قَران، خواجه قوام‌الدین حَسَن

سادِسِ ماهِ ربیع‌الاخر، اندر نیم‌روز
روزِ آدینه، به حُکمِ کردگارِ ذوالمِنَن

هفت‌صد و پنجاه و چار، از هجرتِ خَیرالبَشَر
مِهر را، جوزا مکان و؛ ماه را، خوشه وطن

مرغِ روحش کـ‌او هُمای آشیانِ قُدس بود
شد سوی باغِ بهشت، از دامِ این دارِ مِحَن

دلا دیدی که آن فرزانه فرزند (23)

دلا دیدی که آن فرزانه فرزند
چه دید اندر خم این طاق رنگین

به جای لوح سیمین در کنارش
فلک بر سر نهادش لوح سنگین

در این ظلمت‌سرا تا کی، به بوی دوست بنشینم (24)

در این ظلمت‌سرا تا کی، به بوی دوست بنشینم
گهی انگشت بر دندان، گهی سر بر سر زانو

بیا ای طایر دولت، بیاور مژدهٔ وصلی
عَسَی الْاَیّامُ اَنْ یَرْجِعْنَ قَوْماً کَالَّذی کانوا