چونک جمال حسن تو، اسبِ شکار زین کند (555)
کپی نوشته
کپی شد
کپی لینک
کپی شد
۱۴۰۴/۰۹/۴
-
اندازه متن
+
چونک جمال حسن تو، اسبِ شکار زین کند
نیست عجب که از جنون، صد چو مرا چنین کند
بال برآرد این دلم، چونک غمت پرک زند
بارْ خدا! تو حکم کن، تا به ابد همین کند
چونک ستارهٔ دلم، با مه تو قران کند
اه که فلک چه لطفها از تو بر این زمین کند
باده به دست، ساقیت، گِرد جهان همی رود
آخر کار عاقبت، جان مرا گزین کند
گر چه بسی بیاورد در دل بنده سر کند
غیرت تو بسوزدش، گر نفسی جز این کند
از دل همچو آهنم، دیو و پری حذر کند
چون دل همچو آب را، عشق تو آهنین کند
جان چو تیر راست من در کف توست چون کمان
چرخ از این ز کین من هر طرفی کمین کند
دیدهٔ چرخ و چرخیان نقش کند نشان من
زآنک مرا به هر نفس، لطف تو همنشین کند
سجده کنم به هر نفس از پی شکر آنک حق
در تبریز مر مرا بندهٔ شمس دین کند
صاف جانها سوی گردون میرود (830)
صاف جانها سوی گردون میرود درد جانها سوی هامون میرود
چشم دل بگشا و در جانها…
مولانا 
