ای خفته به یاد یار برخیز (1190)

ای خفته به یاد یار برخیز
می‌آید یار غار برخیز

زنهارده خلایق آمد
برخیز تو زینهار برخیز

جان بخش هزار عیسی آمد
ای مرده به مرگ یار برخیز

ای ساقی خوب بنده پرور
از بهر دو سه خمار برخیز

وی داروی صد هزار خسته
نک خسته بی‌قرار برخیز

ای لطف تو دستگیر رنجور
پایم بخلید خار برخیز

ای حسن تو دام جان پاکان
درماند یکی شکار برخیز

خون شد دل و خون به جوش آمد
این جمله روا مدار برخیز

معذورم دار اگر بگفتم
در حالت اضطرار برخیز

ای نرگس مست مست خفته
وی دلبر خوش عذار برخیز

زان چیز که بنده داند و تو
پر کن قدح و بیار برخیز

زان پیش که دل شکسته گردد
ای دوست شکسته وار برخیز

ماییم فداییان جانباز (1191)

ماییم فداییان جانباز
گستاخ و دلیر و جسم پرداز

حیفست که جان پاک ما را
باشد تن خاکسار انباز

ز آغاز همه به آخر آیند
ز آخر برویم ما به آغاز

هین باز پرید جمله یاران
شه باز بکوفت طبل شهباز

شش سوی مپر بپر از آن سو
کاندر دل تو رسید آواز

هان ای دل خسته نقل ما را
روزی دو سه ماندست می‌ساز

گر خواری وگر عزیزی این جا
زان سوست بقا و ملک و اعزاز

مگشای پر سخن کز آن سو
بی‌پر باشد همیشه پرواز

پوست سخنست اینچ گفتم
از پوست کی یافت مغز آن راز

برخیز و صبوح را برانگیز (1192)

برخیز و صبوح را برانگیز
جان بخش زمانه را و مستیز

آمیخته باش با حریفان
با آب شراب را میامیز

یاد تو شراب و یاد ما آب
ما چون سرخر تو همچو پالیز

ای غم اجلت در این قنینه‌ست
گر مردنت آرزوست مگریز

مرگ نفس است در تجلی
مرگ جعلست در عبربیز

مجلس چمنیست و گل شکفته
ای ساقی همچو سرو برخیز

این جام مشعشع آنگهی شرم
ساقی چو توی خطاست پرهیز

ما را چو رخ خوشت برافروز
غم را چو عدوی خود درآویز

هشتیم غزل که نوبت توست
مردانه درآ و چست و سرتیز

من از سخنان مهرانگیز (1193)

من از سخنان مهرانگیز
دل پر دارم ز خواب برخیز

ای آنک رخ تو همچو آتش
یک لحظه ز آتشم مپرهیز

شیرم ز تو جوش کرد و خون شد
ای شیر به خون من درآمیز

با یارک خود بساز پنهان
مستیز به جان تو که مستیز

تسلیم قضا شدم ازیرا
مانند قضا تو تندی و تیز

بنگر که چه خون دل گرفتست
بر گرد قبام چون فراویز

در خشم مکن تو چشم خود را
وان فتنه خفته را مینگیز

خود خفته نماید و نخفتست
آن نرگس پرخمار خون ریز

گر نه‌ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز (1194)

گر نه‌ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز
گرچه صد ره مات گشتی مهره دیگر بباز

گرچه چون تاری ز زخمش زخمه دیگر بزن
بازگرد ای مرغ گرچه خسته‌ای از چنگ باز

چند خانه گم کنی و یاوه گردی گرد شهر
ور ز شهری نیز یاوه با قلاوزی بساز

اسب چوبین برتراشیدی که این اسب منست
گر نه چوبینست اسبت خواجه یک منزل بتاز

دعوت حق نشنوی آنگه دعاها می‌کنی
شرم بادت ای برادر زین دعای بی‌نماز

سر به سر راضی نه‌ای که سر بری از تیغ حق
کی دهد بو همچو عنبر چونک سیری و پیاز

گر نیازت را پذیرد شمس تبریزی ز لطف
بعد از آن بر عرش نه تو چاربالش بهر ناز

سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز (1195)

سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز
عشق دارد در تصور صورتی صورت گداز

خانه خویش آمدی خوش اندرآ شاد آمدی
از در دل اندرآ تا پیشگاه جان بتاز

ذره ذره از وجودم عاشق خورشید توست
هین که با خورشید دارد ذره‌ها کار دراز

پیش روزن ذره‌ها بین خوش معلق می‌زنند
هر که را خورشید شد قبله چنین باشد نماز

در سماع آفتاب این ذره‌ها چون صوفیان
کس نداند بر چه قولی بر چه ضربی بر چه ساز

اندرون هر دلی خود نغمه و ضربی دگر
پای کوبان آشکار و مطربان پنهان چو راز

برتر از جمله سماع ما بود در اندرون
جزوهای ما در او رقصان به صد گون عز و ناز

شمس تبریزی توی سلطان سلطانان جان
چون تو محمودی نیامد همچو من دیگر ایاز

عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز (1196)

عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز
خوردنی و خواب نی اندر هوای دلفروز

گر تو یارا عاشقی ماننده این شمع باش
جمله شب می‌گداز و جمله شب خوش می‌بسوز

غیر عاشق دان که چون سرما بود اندر خزان
در میان آن خزان باشد دل عاشق تموز

گر تو عشقی داری ای جان از پی اعلام را
عاشقانه نعره‌ای زن عاشقانه فوز فوز

ور تو بند شهوتی دعوی عشاقی مکن
در ببند اندر خلاء و شهوت خود را بسوز

عاشق و شهوت کجا جمع آید ای تو ساده دل
عیسی و خر در یکی آخر کجا دارند پوز

گر همی‌خواهی که بویی بشنوی زین رمزها
چشم را از غیر شمس الدین تبریزی بدوز

ور نبینی کز دو عالم برتر آمد شمس دین
بر تک دریای غفلت مرده ریگی تو هنوز

رو به کتاب تعلم گرد علم فقه گرد
تا سرافرازی شوی اندر یجوز و لایجوز

جان من از عشق شمس الدین ز طفلی دور شد
عشق او زین پس نماند با مویز و جوز و کوز

عقل من از دست رفت و شعر من ناقص بماند
زان کمانم هست عریان از لباس نقش و توز

ای جلال الدین بخسپ و ترک کن املا بگو
که تک آن شیر را اندرنیابد هیچ یوز

اگر آتش است یارت تو بُرو در او هَمی‌سوز (1197)

اگر آتش است یارت تو بُرو در او هَمی‌سوز
به شبِ فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز

تو مخالفت همی‌کِش تو موافقت همی‌کُن
چو لباسِ تو دَرانَند تو لباسِ وصل می‌دوز

به مُوافقت بیابد تَن و جان سماعِ جانی
زِ رَباب و دَف و سُرنا و زِ مُطربان دَرآموز

به میانِ بیست مُطرب چو یکی زَنَد مخالف
همه گم کُنند رَه را چو ستیزه شد قَلاوُز

تو مگو همه به جنگند و زِ صلح من چه آید
تو یکی نِه‌ای هزاری تو چراغِ خود برافروز

که یکی چراغِ روشن زِ هزار مُرده بهتر
که بِهْ است یک قَدِ خوش زِ هزار قامتِ کوز

سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز (1198)

سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز
مرغ دلم ز سینه پریدن گرفت باز

مرغی که تا کنون ز پی دانه مست بود
درسوخت دانه را و طپیدن گرفت باز

چشمی که غرقه بود به خون در شب فراق
آن چشم روی صبح به دیدن گرفت باز

صدیق و مصطفی به حریفی درون غار
بر غار عنکبوت تنیدن گرفت باز

دندان عیش کند شد از هجر ترش روی
امروز قند وصل گزیدن گرفت باز

پیراهن سیاه که پوشید روز فصل
تا جایگاه ناف دریدن گرفت باز

مستورگان مصر ز دیدار یوسفی
هر یک ترنج و دست بریدن گرفت باز

افغان ز یوسفی که زلیخاش در مزاد
با تنگ‌های لعل خریدن گرفت باز

آهوی چشم خونی آن شیر یوسفان
در خون عاشقان بچریدن گرفت باز

خاتون روح خانه نشین از سرای تن
چادرکشان ز عشق دویدن گرفت باز

دیگ خیال عشق دلارام خام پز
سه پایه دماغ پزیدن گرفت باز

نظاره خلیل کن آخر که شهد و شیر
از اصبعین خویش مزیدن گرفت باز

آن دل که توبه کرد ز عشقش ستیز شد
افسون و مکر دوست شنیدن گرفت باز

بر بام فکر خفته ستان دل به عشق ما
یک یک ستاره را شمریدن گرفت باز

سودای عشق لولی دزد سیاه کار
بر زلف چون رسن بخزیدن گرفت باز

صراف ناز ناقد نقد ضمیر عشق
بر کف قراضه‌ها بگزیدن گرفت باز

تبریز را کرامت شمس حقست و او
گوش مرا به خویش کشیدن گرفت باز

یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشوز (1199)

یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشوز
الفوز فی لقایک طوبی لمن یفوز

من آتشین زبانم از عشق تو چو شمع
گویی همه زبان شو و سر تا قدم بسوز

غوغای روز بینی چون شمع مرده باش
چون خلوت شب آمد چون شمع برفروز

گفتم بسوز و سازش چشمم به سوی توست
چشمم مدوز هر دم ای شیر همچو یوز

ما را چو درکشیدی رو درمکش ز ما
این پرده را دریدی آن پرده را مدوز

ای آب زندگانی بخشا بر آن کسی
کو پیش از این فراق در آن آب کرد پوز

اول چنان نواز و در آخر چنین گداز
اول یجوز آمد و امروز لایجوز

ای جان و بخت خندان در روی ما بخند
تا سرو و گل بخندد در موسم عجوز

در موسم عجوز چو در باغ جان روی
بنماید آن عجوز ز هر گوشه صد تموز

گوید به باغ جان رو گویم که ره کجاست
گوید که راه باغ نیاموختی هنوز

آن سو که نکته‌ها و رموز چو جان رسد
ای عمر باد داده تو در نکته و رموز

تو غمز ما طلب کن خود رمزگو مباش
با آن کمان دولت کو درمپیچ توز

گر نفس پیر شد دل و جان تازه است و تر
همچون بنفشه تر خوش روی پشت گوز

ان لم یکن لقلبک فی ذاته غنی
لم تغنه المناصب و المال و الکنوز

ان کنت ذا غنی و غناک مکتم
کم حبه مکتمه ترصد البروز

یا طالب الجواهر و الدر و الحصی
مثلان فی الظلام فهل تدر ما تحوز

می‌چین تو سنگ ریزه و در زین نشیب بحر
در شب مزن تو قلب که پیدا شود به روز

استمحن النقود به میزان صادق
ردا لما یضرک مدا لما یعوز