نگارا مردگان از جان چه دانند (680)

نگارا مردگان از جان چه دانند
کلاغان قدر تابستان چه دانند

بر بیگانگان تا چند باشی
بیا جان قدر تو ایشان چه دانند

بپوشان قد خوبت را از ایشان
که کوران سرو در بستان چه دانند

خرامان جانب میدان خویش آ
مباش آن جا خران میدان چه دانند

بزن چوگان خود را بر در ما
که خامان لطف آن چوگان چه دانند

بهل ویرانه بر جغدان منکر
که جغدان شهر آبادان چه دانند

چه دانند ملک دل را تن پرستان
گدایان طبع سلطانان چه دانند

یکی مشتی از این بی‌دست و بی‌پا
حدیث رستم دستان چه دانند

کسی که غیر این سوداش نبود (681)

کسی که غیر این سوداش نبود
ز ذوق ماش یاد ماش نبود

مثال گوی در میدان حیرت
دوان باشد، اگر چه پاش نبود

وجودی که نَرست از سایهٔ خوش
پناه سایهٔ عنقاش نبود

نماید آینه سیمای هر کس
ازیرا صورت و سیماش نبود

به روزی صد هزاران عیب و خوبی
بگوید آینه، غوغاش نبود

ندارد آینه با زشت بُغضی
هوای چهرهٔ زیباش نبود

دهانی زین شکر مجروح گردد
که دندان‌های شکّر خاش نبود

به پرهای عجب دل بر پریدی
ولیک از دام او پرواش نبود

برو چون مه پی خورشید می‌کاه
که بی‌کاهش جمال افزاش نبود

یکی لحظه از او دوری نباید (682)

یکی لحظه از او دوری نباید
کز آن دوری خرابی‌ها فزاید

تو می‌گویی که بازآیم چه باشد
تو بازآیی اگر دل در گشاید

بسی این کار را آسان گرفتند
بسی دشوارها آسان نماید

چرا آسان نماید کار دشوار
که تقدیر از کمین عقلت رباید

به هر حالی که باشی پیش او باش
که از نزدیک بودن مهر زاید

اگر تو پاک و ناپاکی بمگریز
که پاکی‌ها ز نزدیکی فزاید

چنانک تن بساید بر تن یار
به دیدن جان او بر جان بساید

چو پا واپس کشد یک روز از دوست
خطر باشد که عمری دست خاید

جدایی را چرا می‌آزمایی
کسی مر زهر را چون آزماید

گیاهی باش سبز از آب شوقش
میندیش از خری کو ژاژ خاید

سرک بر آستان نه همچو مسمار
که گردون این چنین سر را نساید

ز خاک من اگر گندم برآید (683)

ز خاک من اگر گندم برآید
از آن گر نان پزی مستی فزاید

خمیر و نانبا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید

اگر بر گور من آیی زیارت
تو را خرپشته‌ام رقصان نماید

میا بی‌دف به گور من برادر
که در بزم خدا غمگین نشاید

زنخ بربسته و در گور خفته
دهان افیون و نقل یار خاید

بدری زان کفن بر سینه بندی
خراباتی ز جانت درگشاید

ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان
ز هر کاری به لابد کار زاید

مرا حق از می عشق آفریده‌ست
همان عشقم اگر مرگم بساید

منم مستی و اصل من می عشق
بگو از می به جز مستی چه آید

به برج روح شمس الدین تبریز
بپرد روح من یک دم نپاید

ز رویت دسته گل می‌توان کرد (684)

ز رویت دسته گل می‌توان کرد
ز زلفت شاخ سنبل می‌توان کرد

ز قد پرخم من در ره عشق
بر آب چشم من پل می‌توان کرد

ز اشک خون همچون اطلس من
براق عشق را جل می‌توان کرد

ز هر حلقه از آن زلفین پربند
پر گردن کشان غل می‌توان کرد

تو دریایی و من یک قطره ای جان
ولیکن جزو را کل می‌توان کرد

دلم صدپاره شد هر پاره نالان
که از هر پاره بلبل می‌توان کرد

تو قاف قندی و من لام لب تلخ
ز قاف و لام ما قل می‌توان کرد

مرا همشیره است اندیشه تو
از این شیره بسی مل می‌توان کرد

رهی دورست و جان من پیاده
ولی دل را چو دلدل می‌توان کرد

خمش کن زان که بی‌گفت زبانی
جهان پربانگ و غلغل می‌توان کرد

دل با دل دوست در حنین باشد (685)

دل با دل دوست در حنین باشد
گویای خموش همچنین باشد

گویم سخن و زبان نجنبانم
چون گوش حسود در کمین باشد

دانم که زبان و گوش غمازند
با دل گویم که دل امین باشد

صد شعلهٔ آتش است در دیده
از نکته دل که آتشین باشد

خود طرفه‌تر این که در دل آتش
چندین گل و سرو و یاسمین باشد

زان آتش باغ سبزتر گردد
تا آتش و آب همنشین باشد

ای روح مقیم مرغزاری تو
کان جا دل و عقل دانه چین باشد

آن سوی که کفر و دین نمی‌گنجد
کی ما و من فلان دین باشد

ای مطرب جان چو دف به دست آمد (686)

ای مطرب جان چو دف به دست آمد
این پرده بزن که یار مست آمد

چون چهره نمود آن بت زیبا
ماه از سوی چرخ بت پرست آمد

ذرات جهان به عشق آن خورشید
رقصان ز عدم به سوی هست آمد

غمگین ز چیی مگر تو را غولی
از راه ببرد و همنشست آمد

زان غول ببر بگیر سغراقی
کان بر کف عشق از الست آمد

این پرده بزن که مشتری از چرخ
از بهر شکستگان به پست آمد

در حلقه این شکستگان گردید
کان دولت و بخت در شکست آمد

این عشرت و عیش چون نماز آمد
وین دردی درد آبدست آمد

خامش کن و در خمش تماشا کن
بلبل از گفت پای بست آمد

کی باشد کاین قفس چمن گردد (687)

کی باشد کاین قفس چمن گردد
و اندرخور گام و کام من گردد

این زهر کشنده انگبین بخشد
وین خار خلنده یاسمن گردد

آن ماه دو هفته در کنار آید
وز غصه حسود ممتحن گردد

آن یوسف مصر الصلا گوید
یعقوب قرین پیرهن گردد

بر ما خورشید سایه اندازد
وان شمع مقیم این لگن گردد

آن چنگِ نشاط سازِ نو یابد
وین گوش حریف تن تنن گردد

در خرمن ماه سنبله کوبیم
چون نور سهیل در یمن گردد

خم‌های شراب عشق برجوشد
هنگام کباب و بابزن گردد

سیمرغ هوای ما ز قاف آید
دام شبلی و بوالحسن گردد

هر ذره مثال آفتاب آید
هر قطره به موهبت عدن گردد

هر بره ز گرگ شیر آشامد
هر پیل انیس کرگدن گردد

ز انبوهی دلبران و مه رویان
هر گوشه شهر ما ختن گردد

هر عاشق بی‌مراد سرگشته
مستغرق عشق باختن گردد

چون قالب مرده جان نو یابد
فارغ ز لفافه و کفن گردد

آن عقل فضول در جنون آید
هوش از بن گوش مرتهن گردد

جان و دل صد هزار دیوانه
از بوسه یار خوش دهن گردد

آن روز که جان جمله مخموران
ساقی هزار انجمن گردد

وان کس که سبال می‌زدی بر عشق
در عشق شهیر مرد و زن گردد

در چاه فراق هر کی افتاده‌ست
ره یابد و همره رسن گردد

باقیش مگو درون دل می‌دار
آن به که سخن در آن وطن گردد

روی تو به رنگریز کان ماند (688)

روی تو به رنگریز کان ماند
زلف تو به نقش بند جان ماند

گر سایه برگ گل فتد بر تو
بر عارض نازکت نشان ماند

روزی گذرد ز هجر تو سالی
مسکین عاشق چنان جوان ماند

دلتنگ نیم اگر چه دل تنگم
کآخر دل من بدان دهان ماند

در چشم من آی تا تو هم بینی
یک تن که به صد هزار جان ماند

دوش از بت من جهان چه می‌شد (689)

دوش از بت من جهان چه می‌شد
وز ماه من آسمان چه می‌شد

در پیش رخش چه رقص می‌کرد
وز آتش عشق جان چه می‌شد

چشم از نظرش چه مست می‌گشت
وز قند لبش دهان چه می‌شد

از تیر مژه چه صید می‌کرد
وان ابروی چون کمان چه می‌شد

می‌شد که به لاله رنگ بخشد
ور نی سوی گلستان چه می‌شد

آن لحظه به سبزه گل چه می‌گفت
وز نرگسش ارغوان چه می‌شد

جز از پی نور بخش کردن
بر چرخ دوان دوان چه می‌شد

گر زانک نه لطف بی‌کران داشت
آن ماه در این میان چه می‌شد

بنمود ز لامکان جمالی
یا رب که از او مکان چه می‌شد

بگشاد نقاب بی‌نشانی
وین عالم بانشان چه می‌شد

شب رفت و بماند روز مطلق
وین عقل چو پاسبان چه می‌شد

از دیده غیب شمس تبریز
این دیده غیب دان چه می‌شد