اشعار کوتاه

آن کس که ببست خواب ما را به ستم (1113)

آن کس که ببست خواب ما را به ستم
یارب تو ببند خواب او را به کرم

تا باز چشد مرارت بی‌خوابی
و اندیشه کند به عقل ارجم ترحم

آنم که چو غمخوار شوم من شادم (1114)

آنم که چو غمخوار شوم من شادم
واندم که خراب گشته‌ام آبادم

آن لحظه که ساکن و خموشم چو زمین
چون رعد به چرخ میرسد فریادم

آن وقت آمد که ما به تو پردازیم (1115)

آن وقت آمد که ما به تو پردازیم
مرجان ترا خانهٔ آتش سازیم

تو کان زری میان خاکی پنهان
تا صاف شوی در آتشت اندازیم

آنها که به پیش دلستان می‌کردم (1116)

آنها که به پیش دلستان می‌کردم
چون بد مستان دست فشان می‌کردم

هرچند ز روی لطف او خوش خندید
آخر بچه روی آنچنان می‌کردم

آواز تو بشنوم خوش آوازه شوم (1117)

آواز تو بشنوم خوش آوازه شوم
چون لطف خدا بیحد و اندازه شوم

صد بار خریده‌ای و من ملک توام
یکبار دگر بخر که تا تازه شوم

آواز سرافیل طرب میرسدم (1118)

آواز سرافیل طرب میرسدم
از خاک فنا بر آسمان می‌بردم

کس را خبری نیست که بر من چه رسید
زان با خبری که بی‌خبر می‌رسدم

از باد همه پیام او می‌شنوم (1119)

از باد همه پیام او می‌شنوم
وز بلبل مست نام او می‌شنوم

این نقش عجب که دیده‌ام بر در دل
آوازهٔ آن ز بام او می‌شنوم

از بسکه به نزدیک توام من دورم (1120)

از بسکه به نزدیک توام من دورم
وز غایت آمیزش تو مهجورم

وز کثرت پیداشدگی مستورم
وز صحت بسیار چنین رنجورم

از بلبل سرمست نوائی شنوم (1121)

از بلبل سرمست نوائی شنوم
وز باد سماع دلربائی شنوم

در آب همه خیال یاری بینم
وز گل همه بوی آشنائی شنوم

از بهر تو صد بار ملامت بکشم (1122)

از بهر تو صد بار ملامت بکشم
گر بشکنم این عهد غرامت بکشم

گر عمر وفا کند جفاهای ترا
در دل دارم که تا قیامت بکشم