اشعار کوتاه

ممکن ز تو چون نیست که بردارم دل (1103)

ممکن ز تو چون نیست که بردارم دل
آن به که به سودای تو بسپارم دل

گر من به غم  عشق تو نسپارم دل
دل را چه کنم بهر چه می‌دارم دل

نومید مشو امید می‌دار ای دل (1104)

نومید مشو امید می‌دار ای دل
در غیب عجایب است بسیار ای دل

گر جمله جهان قصد به جان تو کنند
تو دامن دوست را نه بگذار ای دل

هم شاهد دیده‌ای و هم شاهد دل (1105)

هم شاهد دیده‌ای و هم شاهد دل
ای دیده و دل ز نور روی تو خجل

گویند از آن هر دو چه حاصل کردی
جز عشق ز عاشقان چه آید حاصل

کاچی سازی که روز برفست و وحل (1106)

کاچی سازی که روز برفست و وحل
دانی که ز بهر چیست این رسم و عمل

یعنی که به صورت او نم و تر، میریست
این در معنی نبات و کاچیست و عسل

یا من هوب سیدی و اعلی و اجل (1107)

یا من هوب سیدی و اعلی و اجل
یا من انا عبده و ادنی و اقل

حاشاک تملنی و یوشیک تعل
ان لم یکن الوابل بالوصل فطل

آمد بت خوش‌عربدهٔ مِی‌کیشم (1108)

آمد بت خوش‌عربدهٔ مِی‌کیشم
بنشست چو یک تنگ شکر در پیشم

در بر بنهاد بربط و ابریشم
وین پرده همی زد که خوش و بی‌خویشم

آمد شد خود به کوی تو می‌بینم (1109)

آمد شد خود به کوی تو می‌بینم
میل دل و دیده سوی تو می‌بینم

گیرم که همه جرم جهان من کردم
آخر نه جهان بروی تو می‌بینم

آن باده که بر جسم حرامست حرام (1110)

آن باده که بر جسم حرامست حرام
بر جان مجرد آن مدامست مدام

در ریز مگو که این تمامست تمام
آغاز و تمام ما کدامست کدام

آن خوش سخنان که ما بگفتیم به هم (1111)

آن خوش سخنان که ما بگفتیم به هم
در دل دارد نهفته این چرخ به خم

یک روز چو باران کند او غمازی
برروید سرِ ما ز صحن عالم

آنکس که به آب دیده‌اش میجویم (1112)

آنکس که به آب دیده‌اش میجویم
در جستن او روان چو آب جویم

امروز به گاه آمد و گفتا که سماع
نگذاشت که من دست نمازی شویم