اشعار کوتاه
رویت بینم، بدر من آن را دانم
وانجا که توی، صدر من آن را دانم
وانشب که ترا بینم، ای رونق عید
در عمر شب قدر، من آن را دانم
زان دم که ترا به عشق بشناختهام
بس نرد نهان که با تو من باختهام
بخرام تو سرمست به خرگاه دلم
کز بهر تو خرگاه بپرداختهام
ز اول که حدیث عاشقی بشنودم
جان و دل و دیده در رهش فرسودم
گفتم که مگر عاشق و معشوق دواند
خود هر دو یکی بود من احول بودم
زاهد بودی ترانه گویت کردم
خاموش بدی فسانه گویت کردم
اندر عالم نه نام بودت نه نشان
ننشاندمت و نشانه گویت کردم
زنبور نیم که من به دودی بروم
یا همچو پری به بوی عودی بروم
یا پل که شکسته تا به رودی بروم
یا حرص که در عشوهٔ سودی بروم
زین پیش اگر دم از جنون میزدهام
وانگه قدم از چرا و چون میزدهام
عمری بزدم این در و چون بگشادند
دیدم ز درون در برون میزدهام
زینگونه که من به نیستی خرسندم
چندین چه دهید بهر هستی پندم
روزیکه به تیغ نیستی بکشندم
گریندهٔ من کیست بر او میخندم
ساقی امروز در خمارت بودم
تا شب به خدا در انتظارت بودم
می در ده و از دام جهانم بجهان
امشب چو به روز من شکارت بودم
ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم
چون بوسه طلب کند مهافزا چکنم
امروز که حاضر است اقبال وصال
گر گول نیم حدیث فردا چکنم
سر در خاک آستان تو نهم
دل در خم زلف دلستان تو نهم
جانم به لب آمده است لب پیش من آر
تا جان به بهانه در دهان تو نهم