اشعار کوتاه

شادم که ز شادی جهان آزادم (1253)

شادم که ز شادی جهان آزادم
مستم که اگر می‌نخورم هم شادم

از حالت هیچکس ندارم بایست
این دبدبهٔ خفیه مبارکبادم

شادی کردم چو آن گهر شد جفتم (1254)

شادی کردم چو آن گهر شد جفتم
چون موج ز باد بود خود آشفتم

آشفته چو رعد سر دریا گفتم
چون ابر تهی بر لب دریا خفتم

شاعر نیم و ز شاعری نان نخورم (1255)

شاعر نیم و ز شاعری نان نخورم
وز فضل نلافم و غم آن نخورم

فضل و هنرم یکی قدح میباشد
وان نیز مگر ز دست جانان نخورم

شب رفت و هنوز ما به خمار خودیم (1256)

شب رفت و هنوز ما به خمار خودیم
در دولت تو همیشه سر کار خودیم

هم عاشق و هم بیدل و دلدار خودیم
هم مجلس و هم بلبل گلزار خودیم

شب گوید من انیس می‌خوارانم (1257)

شب گوید من انیس می‌خوارانم
صاحب جگر سوخته را من جانم

و آنها که ز عشقشان نصیبی نبود
هر شب ملک‌الموت در ایشانم

شد گلشن روی تو تماشای دلم (1258)

شد گلشن روی تو تماشای دلم
شد تلخی جور هات حلوای دلم

ما را ز غمت شکایتی نیست ولیک
ذوقی دارد که بشنوی وای دلم

صد نام زیاد دوست بر ننگ زدیم (1259)

صد نام زیاد دوست بر ننگ زدیم
صد تنگ شکر بدین دل تنگ زدیم

ای زهرهٔ ساقی دگرت لاف نماند
کز سور قرابهٔ تو بر سنگ زدیم

عالم جسم است و نور جانی مائیم (1260)

عالم جسم است و نور جانی مائیم
عالم شب و ماه آسمانی مائیم

چون از ظلمات آب و گل دور شویم
هم خضر و هم آب زندگانی مائیم

عشق آمد و گفت تا بر او باشم (1261)

عشق آمد و گفت تا بر او باشم
رخسارهٔ عقل و روح را بخراشم

میامد و من همی شدم تا اکنون
این بار نیامدم که آنجا باشم

عشق از بنه بی‌بنست و بحریست عظیم (1262)

عشق از بنه بی‌بنست و بحریست عظیم
دریای معلق است و اسرار قدیم

جانها همه غرقه‌اند در بحر مقیم
یک قطره از او امید و باقی همه بیم