اشعار کوتاه

ای سنگ ز سودای لبت آبستان (1413)

ای سنگ ز سودای لبت آبستان
از سنگ برون کشی تو مکر و دستان

آنجام چو جانیکه بدان کف داری
از بهر خدا از کف مستان مستان

ای شاه تو مات گشته را مات مکن (1414)

ای شاه تو مات گشته را مات مکن
افتادهٔ توست جز مراعات مکن

گر غرقهٔ جرم است مجازات مکن
از بهر خدا قصد مکافات مکن

ای عادت تو خشم و جفا ورزیدن (1415)

ای عادت تو خشم و جفا ورزیدن
وز چشم تو شاید این سخن پرسیدن

زینگونه که ابروی تو با چشم خوش است
او را ز چه رو نمیتواند دیدن

ای عادت عشق عین ایمان خوردن (1416)

ای عادت عشق عین ایمان خوردن
نی غصهٔ نان و غصهٔ جان خوردن

آن مائده چون زر و زو شب بیرونست
روزه چه بود صلای پنهان خوردن

ای عاشق گفتار و تفاصیل سخن (1417)

ای عاشق گفتار و تفاصیل سخن
ای گر ز سخنوران قهارهٔ کن

روزیت چو نیست علم نونو هله ور
ای کهنه فروش در سخنهای کهن

ای عالم دل از تو شده قابل جان (1418)

ای عالم دل از تو شده قابل جان
حل کرده صفات ذات تو مشکل جان

عقل و دل و فهم از تو شده حاصل جان
جان جانی و عقل جان و دل جان

ای عشق تو در جان کسی و آن کس من (1419)

ای عشق تو در جان کسی و آن کس من
ای درد تو درمان کسی و آن کس من

گوئی بینم لب ترا چون لب خویش
مجروح به دندان کسی و آن کس من

ای کرده ز گل دستک من پایک من (1420)

ای کرده ز گل دستک من پایک من
بنهاده چراغ عقل من را یک من

نالان به تو این جای شکر خایک من
اندر بر خویش کن مها جا یک من

ای گرسنهٔ وصل تو سیران جهان (1421)

ای گرسنهٔ وصل تو سیران جهان
لرزان ز فراق تو دلیران جهان

با چشم تو آهوان چه دارند به دست
ای زلف تو پای‌بند شیران جهان

ای لعل لبت معدن شکر چیدن (1422)

ای لعل لبت معدن شکر چیدن
وز چشم تو نور نامصور دیدن

مه گردانست و برک که گردانست
فرقست بسی میان هر گردیدن