اشعار کوتاه

گه در دل ما نشین چو اسرار و مرو (1583)

گه در دل ما نشین چو اسرار و مرو
گه بر سر ما نشین چو دستار و مرو

گفتی که چو دل زود روم زود آیم
عشوه مده ای دلبر عیار و مرو

ما چارهٔ عالمیم و بیچارهٔ تو (1584)

ما چارهٔ عالمیم و بیچارهٔ تو
ما ناظر روح و روح نظارهٔ تو

خورشید بگرد خاک سیارهٔ تو
مه پاره شده ز عشق مه پارهٔ تو

مردی یارا که بوی فقر آید از او (1585)

مردی یارا که بوی فقر آید از او
دانند فقیران که چها زاید از او

ولله که سماء و هرچه در کل سما است
یا بند نصیب هرچه میباید از او

مستم ز دو لعل شکرت ای مه‌رو (1586)

مستم ز دو لعل شکرت ای مه‌رو
پستم ز قد صنوبرت ای مه‌رو

رویم چو زر است در غم سیم‌برت
از دست مده تو این زرت ای مه‌رو

من بندهٔ تو بندهٔ تو بندهٔ تو (1587)

من بندهٔ تو بندهٔ تو بندهٔ تو
من بندهٔ آن رحمت خندیدهٔ تو

ای آب حیات کی ز مرگ اندیشد
آنکس که چو خضر گشت خود زندهٔ تو

نی هرکه کند رقص و جهد بالا او (1588)

نی هرکه کند رقص و جهد بالا او
در فقر بود گزیده و والا او

مسجود ملک تا نشود چون آدم
عالم نشود به عالم اسما او

هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو (1589)

هان ای تن خاکی سخن از خاک مگو
جز قصهٔ آن آینهٔ پاک مگو

از خالق افلاک درونت صفتی است
جز از صفت خالق افلاک مگو

هرچند در این هوس بسی باشی تو (1590)

هرچند در این هوس بسی باشی تو
بیقدر تو همچون مگسی باشی تو

زنهار مباش هیچکس تا برهی
آخر تو که باشی که کسی باشی تو

آمد بر من خیال جانان ز پگه (1592)

آمد بر من خیال جانان ز پگه
در کف قدح باده که بستان ز پگه

درکش این جام تا به پایان ز پگه
سرمست درآ میان مستان ز پگه

آن دم که رسی به گوهر ناسفته (1593)

آن دم که رسی به گوهر ناسفته
سرها به هم آورده و سرها گفته

کهدان جهان ز باد شد آشفته
برتو بجوی که مست باشی خفته