اشعار کوتاه
ای جان تو بر مقصران آشفته
هم جان تو عذر جان ایشان گفته
طوفان بلا اگر بگیرد عالم
بر من بدو جو که مست باشم خفته
ای با تو جهان ظریف و شادی باره
تو جامه شادیی و مالی پاره
تنها خورشید آن دهد عالم را
کان را ندهد مه و هزار استاره
ای خواب مرا بسته و مدفون کرده
شب را و مرا بیخود و مجنون کرده
جان را به فسون گرم از تن برده
دل را بستم ز خانه بیرون کرده
ای در طلب گرهگشائی مرده
در وصل بزاده وز جدائی مرده
ای در لب بحر تشنه در خواب شده
و اندر سر گنج از گدائی مرده
ای دوست مرا دمدمه بسیار مده
کاین دمدمه میخورد ز من هر که و مه
جان و سر تو که دم کنم پیش تو زه
کز دمدمهٔ گرم کنم آب کره
ای روز الست ملک و دولت رانده
وی بنده ترا چو قل هو الله خوانده
چون روشنی روز در آی از در من
بین گردن من بسوی در کژ مانده
ای سرو ز قامت تو قد دزدیده
گل پیش رخ تو پیرهن بدریده
بردار یکی آینه از بهر خدای
تا همچو خودی شنیدهای یا دیده
ای کوران را به لطف ره بین کرده
وی گبران را پیشرو دین کرده
درویشان را به ملک خسرو کرده
وی خسرو را بردهٔ شیرین کردهش
ای میر ملیحان و مهان شیی الله
وی راحت و آرامش جان شیی الله
ای آنکه بهر صبح به پیش رخ تو
میگوید خورشید جهان شیی الله
باز آمد یار با دلی چون خاره
وز خارهٔ او این دل من صد پاره
در مجلس من بودم و عشقش چون چنگ
اندر زد چنگ در من بیچاره