اشعار کوتاه

بازیچهٔ قدرت خدائیم همه (1614)

بازیچهٔ قدرت خدائیم همه
او راست توانگری گدائیم همه

بر یکدگر این زیادتی جستن چیست
آخر ز در یکی سرائیم همه

بفروخت مرا یار به یک دسته تره (1615)

بفروخت مرا یار به یک دسته تره
باشد که مرا واخرد آن یار سره

نیکو مثلی زده است صاحب شجره
ارزان بفروشد آنکه ارزان بخره

بیگانه شوی ز صحبت بیگانه (1616)

بیگانه شوی ز صحبت بیگانه
بشنو سخن راست از این دیوانه

صد خانه پر از شهد کنی چون زنبور
گر زانکه جدا کنی ز اینان خانه

بیگاه شد و دل نرهید از ناله (1617)

بیگاه شد و دل نرهید از ناله
روزی نتوان گفت غم صد ساله

ای جان جهان غصهٔ بیگاه شدن
آنکس داند که گم شدش گوساله

تا روی ترا بدیدم ای بت ناآگاه (1618)

تا روی ترا بدیدم ای بت ناآگاه
سرگشته شدم ز عشق گم کردم راه

روزی شنوی کز غم عشقت ایماه
گویند بشد فلان که انالله

تو آبی و ما جمله گیاییم همه (1619)

تو آبی و ما جمله گیاییم همه
تو شاهی و ما جمله گداییم همه

گوینده توی و ما صداییم همه
جوینده توی چرا نیاییم همه

تو توبه مکن که من شکستم توبه (1620)

تو توبه مکن که من شکستم توبه
هرگز ناید ز جان مستم توبه

صدبار و هزاربار بستم توبه
خون میگرید ز دست دستم توبه

جانیست غذای او غم و اندیشه (1621)

جانیست غذای او غم و اندیشه
جانی دگر است همچو شیر بیشه

اندیشه چو تیشه است گزافه مندیش
هان تا نزنی تو پای خود را تیشه

دانی شب چیست بشنو ای فرزانه (1622)

دانی شب چیست بشنو ای فرزانه
خلوت کن عاشقان ز هر بیگانه

خاصه امشب که با مهم همخانه
من مستم و مه عاشق و شب دیوانه

در راه یگانگی چه طاعت چه گناه (1623)

در راه یگانگی چه طاعت چه گناه
در کوی خرابات چه درویش چه شاه

رخسار قلندری، چه روشن، چه سیاه
بر کنگره عرش، چه خورشید چه ماه