اشعار کوتاه

ای دشمن جان و جان شیرین که توی (1726)

ای دشمن جان و جان شیرین که توی
نور موسی و طور سینین که توی

وی دوست که زهره نیست جان را هرگز
تا نام برد از تو به تعیین که توی

ای دل تو اگر هزار دلبر داری (1727)

ای دل تو اگر هزار دلبر داری
شرط آن نبود که دل ز ما برداری

گر دل داری که دل ز ما برداری
از یار نوت مباد برخورداری

ای دل تو بدین مفلسی و رسوائی (1728)

ای دل تو بدین مفلسی و رسوائی
انصاف بده که عشق را چون سائی

عشق آتش تیز است و ترا آبی نیست
خاکت بر سر چه باد می‌پیمائی

ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی (1729)

ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی
وز کار بدت هیچ پشیمان نشدی

صوفی و فقیه و زاهد و دانشمند
این جمله شدی ولی مسلمان نشدی

ای دل تو و درد او اگر خود مردی (1730)

ای دل تو و درد او اگر خود مردی
جان بندهٔ تست اگر تو صاحب دردی

صد دولت صاف را به یک جو نخری
گر یک دردی ز دست دردش خوردی

ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری (1731)

ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری
باری می‌کن به مفلسی اقراری

اینک در او دست به دریوزه برآر
درویش ز دریوزه ندارد عاری

ای دل چو وصال یار دیدی حالی (1732)

ای دل چو وصال یار دیدی حالی
در پای غمش بمیر تا کی نالی

شرطست چو آفتاب رخ بنماید
گر شمع نمیرد بکشندش حالی

ای دل چه حدیث ماجرا می‌جوئی (1733)

ای دل چه حدیث ماجرا می‌جوئی
من با توام ای دل تو کرا می‌جوئی

ور زانکه ندیده‌ای کرا می‌جوئی
ور زانکه بدیده‌ای چرا می‌جوئیش

ای دوست به حق آنکه جان را جانی (1734)

ای دوست به حق آنکه جان را جانی
چون نامهٔ من رسد به تو برخوانی

از بوالعجبی نامهٔ من ندرانی
چون حال دل خراب من میدانی

ای دوست بهر سخن در جنگ زنی (1735)

ای دوست بهر سخن در جنگ زنی
صد تیر جفا بر من دلتنگ زنی

در چشم تو من مسم دگر کس زر سرخ
فردا بنمایمت چو بر سنگ زنی