اشعار کوتاه
آبادی از آتش است گویند و عذاب
و آبادم از این دو خواهد آن درخوشاب
با آب دو دیده و آتش سینه خویش
اما بیچاره ام افتاده خراب
گفتا بنشین و قصه گوی از هر باب
با سینه آتشین و با چشم پرآب
گفتم دل افسرده چه گوید؟ گفتا
بشنو سخن نگهت گل را ز گلاب
بر ناو مرا نشسته شیطان به شتاب
تا از ره خود بگردم او راست عتاب
من در پی کار خود و او در پی من
من راه به خانه خواهم، او راه برآب
در داد نخستینم کاسی بشتاب
آنگه به نگاهی دل من برد ز تاب
آورد رهم چون به بیایان خراب
خود رفت و مرا نهاد با چشم پرآب
گفتم که مرا خوانش و اندر تکوتاب
از عشق خراب، خانه اش باد خراب
خندید و بگفت خانه من دل توست
کس با دل خود به کینه ننشست و عتاب
اندر طلب آن مه اندر تک و تاب
بنگر چه معاملت که رفت و چه عذاب
او شاد به گریه های من می نگرد
من روی در آب دارم و او روی بر آب
گفتم صنما عمر منی، برد شتاب
گفتم: تو چنان بخت منی، رفت به خواب
گفتم: همه در عشق تو بسته است دلم
تو عشق منی. خنده زدو گشت عذاب!
دریا به حباب گفت از روی عتاب:
«غره چه شوی؟» حباب گفتش به جواب
«با حکم تو ما پای نهادیم بر آب،
روزی چو رسد از خود برگیر حساب.»
چندین به عتابم مکش و بیم عذاب
بیدار اگر تویی وگر من در خواب
با ما تو هر آنچه می کنی، می کن، لیک
با تو همه در روز حساب است، حساب
آتش زدهام، مرا نمیگیرد خواب،
دریا صفتم، زمن نمی کاهد آب،
خاک در دوستم، گرم باد برد
هر دم سوی اوستم. خدایا دریاب