اشعار کوتاه

با وی دل آبادم افتاد خراب

با وی دل آبادم افتاد خراب
بی وی به خراب جای دل رفت به خواب

چندان سفری دیرم نگذشت ولیک
دیدم دل را نقشی و وی نقش بر آب

ماه است و شب و حریف با جام شراب

ماه است و شب و حریف با جام شراب
آن تابد و این پاید و او جوید خواب

خوش وقتی و خلوتی و با من قهرش،
از بس که به عشوه است. یا رب دریاب!

ای رفته ز بس خیال بیهوده به خواب

ای رفته ز بس خیال بیهوده به خواب
و افکنده ترا کار جهان در تک و تاب

در پرده همه جلوه او هست. افسوس!
تو از پی دانه رفته ای یا پی آب!

می‌گریم بی تو همچو بیمار به تب

می‌گریم بی تو همچو بیمار به تب
می‌خندم با یاد تو چه روز و چه شب

باران و گل است و من بهاری دارم
با فکر تو در این همه طوفان تعب

بیم است مرا ز روز و هم بیم ز شب

بیم است مرا ز روز و هم بیم ز شب
می سوزدم استخوان، از این است تعب

نه روز مرا همدم و نه شب محرم
نه دوست مرا هم نفس، این است عجب!

افکند به روز من شب و روز به شب

افکند به روز من شب و روز به شب
با راه دراز من و بسیار تعب

خامی بنگر پس هر اتلاف که کرد
تحلیل ز من خواهد و توضیح سبب

در گیسوی وی راهم افتاد به شب

در گیسوی وی راهم افتاد به شب
وز سیل سرشک پا نهادم به تعب

گر جان نبرم در این میان، عیب مگیر،
جان دادن اندر این میان نیست عجب

میمیرم اگر نام تو دارم بر لب

میمیرم اگر نام تو دارم بر لب
بی نام تو روز من نماید چو شب

با نام تو بی نام تو عمری دارم
چون تب زده ای فتاده در حال تعب

باد آمد و گل آمد و وقت آمد خوب

باد آمد و گل آمد و وقت آمد خوب
خیز ای پسر وخیمه ز خاشاک بروب

پرسید چه کس آید؟ گفتم آن شوخ
گفتا که نمیاد، کم کن آشوب

گه سوی فراز و گاه بر سوی نشیب

گه سوی فراز و گاه بر سوی نشیب
آنقدر فریب است و فریب است و فریب!

در آخر کاردانی این، لیک افسوس!
جز لحظه ی کوتهی نماده است نصیب