اشعار کوتاه
گفتم: ز چه در رخ گل افروختگیست؟
آیا چه در این بزمش آموختگیست؟
گل این بشنید و خنده زد بر من و گفت:
آنی که نکو بزیست در سوختگیست
دل خام تو شد و لیک جانم باقیست
آن عهد که بود در نهانم باقیست
گامی به من آی تا به پایان گویم
آغاز چگونه داستانم باقیست
سر در پس زانویم و دل بر سر دست
اندیشه که روزگار چونم بشکست
من دانم و تو، نه خانه با من نه اجاق
تو دانی و من که باز دل نز تو گسست
گفتم که به خون من بباید نگریست
گفتا چه سبک به عاشقی عمر گذشت
در خنده شدم من، او ولی سخت گریست
کس نیست که باز زبان من گویا نیست
آن ره که منش کوفته ام جویا نیست
حرف خود با زبان مردم شنود
با اینهمه، گویی: سخنم گیرا نیست؟
راهی است مرا که هیچ سامانش نیست
دردی است مرا که هیچ درمانش نیست
آگه نه زبس که دل به زندان دارد
دل هست که تاب زجر زندانش نیست
گفتم همه خفتهاند و بیداری نیست
جز مرغ سحر با من هشیاری نیست
گفتا مگرت کار نباشد؟ گفتم
با هیچکسی عاشق را کاری نیست
گفتم رخ تو؟ خراجیش چو نیست؟
گفتم دل من؟ گفت علاجیش چو نیست؟
گفتم سخن من آمد از تو به کمال
خندید و به من گفت: رواجیش چو نیست؟
گفتم نگهی ، گفت هوا روشن نیست
گفتم قدمی ، گفت زمین گلشن نیست
گفتم دردا که فرصت از دست بشد
دوری زد و گفت : این دگر با من نیست
شب نیست کران هیمهی تر دودی نیست
در چشم من از چشمه ی من رودی نیست
تا بوده چو بودشان به چشم آید لیک
از بود هزار بودشان بودی نیست