اشعار کوتاه

آمد که فزاید به غم افزود و برفت

آمد که فزاید به غم افزود و برفت
دوشینه به من رویی بنمود و برفت

گویند : نماید رخ ، بنمود ، اما
شب بود وز پیش ابر مه بود و برفت

با آتش پیدا شد و با باد برفت

با آتش پیدا شد و با باد برفت
نا شاد نهادمان و خود شاد برفت

مقصودش از این کار من و تو بودیم
هیهات ! که آن نیزش از یاد برفت

آنی که چو آب آمد و چون باد برفت

آنی که چو آب آمد و چون باد برفت
با من شب دوشش گذر افشاد ، برفت

چندان سخنان به شکوه ام رفت کزو
حرفی که به یاد داشتم از یاد برفت

خوابیدم و با من هوسی آمد و رفت

خوابیدم و با من هوسی آمد و رفت
با تشنه لب من نفسی آمد و رفت

دانی که چه کردم ؟ همه شب اندر خواب
دیدم که به یاریم کسی آمد و رفت

بر وی به خطا تاختی و آمد و رفت

بر وی به خطا تاختی و آمد و رفت
او برد تو در باختی و آمد و رفت

آن پیک نهفت را که نامش دل بود
آمد به تو ، نشناختی و آمد و رفت

شاد آمد و با خاطر ناشادم رفت

شاد آمد و با خاطر ناشادم رفت
بنیادم داد و خود زبنیادم رفت

گفتا : سخت مست خوش آمد ؟ گفتم
اما سخنی گفتی کز یادم رفت

آمد به من او ، لیک به شب آمد و رفت

آمد به من او ، لیک به شب آمد و رفت
در پیکرم آرزو و به تب آمد و رفت

می گفت سفر خواهم کردن سوی تو
جانم به غمش ولی به لب آمد و رفت

آیین محبت و وفا رفت که رفت

آیین محبت و وفا رفت که رفت
از حلقه ی دوستان جدا رفت که رفت

حسن هنر و صفا به هم آمده بود
افسوس که جمله با صبا رفت که رفت

گفتم که نماندم هوسی ، باشد گفت

گفتم که نماندم هوسی ، باشد گفت
گفتم خفه ام هر نفس ، باشد گفت

گفتم که در این سفر بیابان غمت
خالی ست زهر دادرسی ، باشد گفت

آن نعمت بگردان که مرا خواهی گفت

آن نعمت بگردان که مرا خواهی گفت
و آن ذمم درساز که داری به نهفت

خواهی علمم برکش و خواهی قلمم
من ذره به طبع خود نخواهم آشفت