اشعار کوتاه

بر یار نظر کنم خجل می‌گردد (583)

بر یار نظر کنم خجل می‌گردد
ور ننگرمش آفت دل می‌گردد

در آب رخش ستارگان پیدا‌یند
بی‌آب وی آبم همه گل می‌گردد

بس درمان‌ها کان مدد درد شود (584)

بس درمان‌ها کان مدد درد شود
بس دولت‌ها که روی از آن زرد شود

خوف حق آن بود کز آن گرم شوی
خوف آن نبود که گرم از آن سرد شود

بسیار تو را خسته‌روان باید شد (585)

بسیار تو را خسته‌روان باید شد
و انگشت‌نما‌ی این و آن باید شد

گر آدمی‌یی بساز با آدمیان
ور خود مَلَکی‌، بر آسمان باید شد

بشنو اگرت تاب شنیدن باشد (586)

بشنو اگرت تاب شنیدن باشد
پیوستن او ز خود بریدن باشد

خاموش کن آنجا که جهان نظر است
چون گفتن ایشان همه دیدن باشد

بعضی به صفات حیدر کرار‌ند (587)

بعضی به صفات حیدر کرار‌ند
بعضی دیگر ز زخم تو بیمار‌ند

عشقت گوید درست خواهم در راه
گویی تو که نی شکستگان بسیار‌ند

بویت آمد‌، گریز را روی نماند (588)

بویت آمد‌، گریز را روی نماند
پرهیز و گریز جز بدان‌سوی نماند

از بوی تو رنگ و بوی ما می‌دزدند
تا کار چنان شد که ز ما بوی نماند

بوی دم مقبلان چو گل خوش باشد (589)

بوی دم مقبلان چو گل خوش باشد
بدبخت چو خار تیز و سرکش باشد

از صحبت گل خار ز آتش برهد
وز صحبت خار گل در آتش باشد

بی‌بحر صفا گوهر ما سنگ آمد (590)

بی‌بحر صفا گوهر ما سنگ آمد
بی‌جان جهان جان و جهان تنگ آمد

چون صحبت دوست صیقل جان و دلست
در جان گیرش که رافع زنگ آمد

بی‌تو جانا قرار نتوانم کرد (591)

بی‌تو جانا قرار نتوانم کرد
احسان ترا شمار نتوانم کرد

گر بر تن من شود زبان هر موئی
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

بیت و غزل و شعر مرا آب ببرد (592)

بیت و غزل و شعر مرا آب ببرد
رختی که نداشتیم سیلاب ببرد

نیک و بد زهد و پارسائی را
مهتاب بداد و باز مهتاب ببرد