اشعار کوتاه

بیدار شو ای دل که جهان می‌گذرد (593)

بیدار شو ای دل که جهان می‌گذرد
وین مایهٔ عمر، رایگان می‌گذرد

در منزل تن مَخُسب و غافل منشین
کز منزلِ عمر، کاروان می‌گذرد

پیران خرابات غمت بسیارند (594)

پیران خرابات غمت بسیارند
چون چشم تو هم خفته و هم بیدارند

بفرست شراب کاندلشدگان
نه مست حقیقتند و نی هشیارند

بی‌زارم از آن آب که آتش نشود (595)

بی‌زارم از آن آب که آتش نشود
در زلف مشوشی مشوش نشود

معشوقهٔ ما خوش است بیخوش نشود
آن سر دارد که هیچ سرکش نشود

بی‌زارم از آن لعل که پیروزه بود (596)

بی‌زارم از آن لعل که پیروزه بود
بی‌زارم از آن عشق که سه روزه بود

بی‌زارم از آن ملک که دریوزه بود
بی‌زارم از آن عید که در روزه بود

بی‌عشق نشاط و طرب افزون نشود (597)

بی‌عشق نشاط و طرب افزون نشود
بی‌عشق وجود خوب و موزون نشود

صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد
بی‌جنبش عشق در مکنون نشود

بیمارم و غم در امتحانم دارد (598)

بیمارم و غم در امتحانم دارد
اما غم او تر و جوانم دارد

این طرفه نگر که هرچه در رنجوری
بیرون ز غمش خورم زیانم دارد

بی‌من به زبان من سخن می‌آید (599)

بی‌من به زبان من سخن می‌آید
من بی‌خبرم از آنکه می‌فرماید

زهر و شکر آرزوی من می‌آید
ز آینده که داند چه کرا میشاید

پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد (600)

پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
جان و دل عاشقان ز تو شادان باد

آنکس که ترا بیند و شادی نکند
سر زیر و سیه گلیم و سرگردان باد

بی‌یاری تو دل بسوی یار نشد (601)

بی‌یاری تو دل بسوی یار نشد
تا لطف غمت ندیده غمخوار نشد

هرچیز که بسیار شود خار شود
غمهای تو بسیار شد و خوار نشد

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد (602)

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد