بیبحر صفا گوهر ما سنگ آمد (590)
-
اندازه متن
+
بیبحر صفا گوهر ما سنگ آمد
بیجان جهان جان و جهان تنگ آمد
چون صحبت دوست صیقل جان و دلست
در جان گیرش که رافع زنگ آمد
بیبحر صفا گوهر ما سنگ آمد
بیجان جهان جان و جهان تنگ آمد
چون صحبت دوست صیقل جان و دلست
در جان گیرش که رافع زنگ آمد
از عهد مگو که او نه بر پای من است چون زلف تو عهد من شکن در شکن…
شمعی که در اینخانه بدی خانه کجاست در دیده بد امروز میان دلهاست
در دل چو…

