اشعار کوتاه

ای جان لطیف بیغم عشق مساز (933)

ای جان لطیف بیغم عشق مساز
در هر نفسش هزار روزه است و نماز

پیداست سراپا همه سودا و مجاز
آخر به گزاف نیست این ریش دراز

ای دل ز جفای دلستانان مگریز (934)

ای دل ز جفای دلستانان مگریز
دزدی خواهی ز پاسبانان مگریز

می‌جوی نشان ز بی‌نشانان مگریز
صد جان بده و ز درد جانان مگریز

ای دل همه رخت را در این کوی انداز (935)

ای دل همه رخت را در این کوی انداز
پیراهن یوسف است بر روی انداز

ماهی بچه‌ای عمر نداری بی‌آب
اندیشه مکن خویش در این جوی انداز

زای ذره ز خورشید توانی بگریز (936)

زای ذره ز خورشید توانی بگریز
چون نتوانی گریخت با وی مستیز

تو همچو سبوئی و قضا همچون سنگ
با سنگ مپیچ و آب خود را بمریز

ای صلح تو با بنده همه جنگ آمیز (937)

ای صلح تو با بنده همه جنگ آمیز
تا کی بود این دوستی ننگ‌آمیز

آمیزش من با تو اگر میجوئی
دریاب ز آب دیدهٔ رنگ‌آمیز

ای عشق تو داده باز جان را پرواز (938)

ای عشق تو داده باز جان را پرواز
لطف تو کشیده چنگ جان را در ساز

یک ذره عنایت تو ای بنده‌نواز
بهتر ز هزار ساله تسبیح و نماز

ای عشق نخسبی و نخفتی هرگز (939)

ای عشق نخسبی و نخفتی هرگز
در دیدهٔ خفتگان نیفتی هرگز

باقی سخنی هست نگویم او را
تو نیز نگوئی و نگفتی هرگز

ای کرده ز نقش آدمی چنگی ساز (940)

ای کرده ز نقش آدمی چنگی ساز
جانها همه اقوال تو از روی نیاز

ای لعل لبت توانگری عمر دراز
یک هدیه از آن لعل به قوال انداز

ای لاله بیا و از رخم رنگ آموز (941)

ای لاله بیا و از رخم رنگ آموز
وی زهره بیا و از دلم چنگ آموز

و آنگه که نوای وصل آهنگ کند
ای بخت بد بیا و آهنگ آموز

امروز خوشم به جان تو فردا نیز (942)

امروز خوشم به جان تو فردا نیز
هم آبم و هم گوهرم و دریا نیز

هم کار و گیای دوست کارافزا نیز
هر لاف که دل زند بگویم ما نیز