دیوان شمس

بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمن (1888)

بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمن
اگر بوسه به جانی است فریضه است خریدن

چو آن بوسه پاک است نه اندرخور خاک است
شوم جان مجرد برون آیم از این تن

مرا بحر صفا گفت که کامی نرسد مفت
گر آن گوهر با توست صدف را هله بشکن

پی بوسه گل را که فر بخشد مل را
جهانی است زبان‌ها برون کرده چو سوسن

غلط گر همه شاهید چو مریخ و چو ماهید
هلا بوسه مخواهید از آن دلبر توسن

درآ ای مه آفاق که روزن بگشادم
شبی بر رخ من تاب لبی بر لب من زن

دَرِ گفت فروبند و گشا روزن دل را
ز مه بوسه نیابید مگر از ره روزن

دل دل دل تو دل مرا مرنجان (1889)

دل دل دل تو دل مرا مرنجان
چرا چرا چه معنی مرا کنی پریشان

بیا بیا و بازآ به صلح سوی خانه
مرو مرو ز پیشم کتف چنین مجنبان

تو صد شکرستانی ترش چه کردی ابرو
سبکتر از صبایی چرا شوی گران جان

منم کنون ز عشق رخ چو گلشن تو
فراز سرو و گلشن چو صد هزاردستان

بیا بیا دمم ده که دمدمه لطیفت
حیات دل فزاید مرا چو آب حیوان

بیار عشوه اینک بهای عشوه صد جان
هزار جان به ارزد زهی متاع ارزان

تو عقل عقل مایی چرا ز ما جدایی
سری که عقل از او شد نه گیج ماند و حیران

ستون این سرایی ز در برون چرایی
سرا که بی‌ستون شد نه پست گشت ویران

تو ماه آسمانی و ما شبیم تاری
شبی که مه نباشد غلس بود فراوان

تو پادشاه شهری و ما کنار شهری
چو شهر ماند بی‌شه چه سر بود چه سامان

مها توی سلیمان فراق و غم چو دیوان
چو دور شد سلیمان نه دست یافت شیطان

توی به جای موسی و ما تو را عصایی
بجز به کف موسی عصا نیافت برهان

مسیح خوش دمی تو و ما ز گل چو مرغی
دمی بدم تو بر ما بر اوج بین تو جولان

تو نوح روزگاری و ما چو اهل کشتی
چو نوح رفت کشتی کجا رهد ز طوفان

توی خلیل ای جان همه جهان پرآتش
که بی‌خلیل آتش نمی‌شود گلستان

تو نور مصطفایی و کعبه پربتان شد
هلا بیا برون کن بتان ز بیت رحمان

تو یوسف جمالی و چشم خلق بسته
نظر ز تو گشاید چو چشم پیر کنعان

تو گوهر صفایی و ما صدف به گردت
صدف چه قیمت آرد چو رفت گوهر کان

تو جان آفتابی که او است جان عالم
سزد گرت بگویم که جان جان کیهان

به غیب باشد ایمان تو غیب را عیانی
که عین عین عینی و اصل اصل ایمان

خمش که تا قیامت اگر دهی علامت
جوی نموده باشی به ما ز گنج پنهان

با روی تو کفر است به معنی نگریدن (1890)

با روی تو کفر است به معنی نگریدن
یا باغ صفا را به یکی تره خریدن

با پر تو مرغان ضمیر دل ما را
در جنت فردوس حرام است پریدن

اندر فلک عشق هر آن مه که بتابد
آن ابر تو است ای مه و فرض است دریدن

دشتی که چراگاه شکاران تو باشد
شیران بنیارند در آن دست چریدن

هر عشق که از آتش حسن تو نخیزد
آن عشق حرام است و صلای فسریدن

در باطن من جان من از غیر تو ببرید
محسوس شنیدم من آواز بریدن

در خواب شود غافل از این دولت بیدار
از پوست چه شیره بودت در فشریدن

رنجور شقاوت چو بیفتاد به یاسین
لاحول بود چاره و انگشت گزیدن

جز عشق خداوندی شمس الحق تبریز
آن موی بصر باشد باید ستریدن

ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن (1891)

ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
وز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن

هر چند شب غفلت و مستیت دراز است
ما بر همه چون صبح بخواهیم دمیدن

در پرده ناموس و دغل چند گریزی
نزدیک رسیده‌ست تو را پرده دریدن

هر میوه که در باغ جهان بود همه پخت
ای غوره چون سنگ نخواهی تو پزیدن

رحم آر بر این جان که طپان است در این دام
نشنود مگر گوش تو آواز طپیدن

چشمی است تو را در دل و آن چشم به درد است
پس چیست غم تو به جز آن چشم خلیدن

چون می خلد آن چشم بجو دارو و درمان
تا بازرهی از خلش و آب دویدن

داروی دل و دیده نبوده‌ست و نباشد
ای یوسف خوبان به جز از روی تو دیدن

هین مخلص این را تو بفرما به تمامی
که گفت تو و قول تو مزد است شنیدن

هر شب که بود قاعده سفره نهادن (1892)

هر شب که بود قاعده سفره نهادن
ما را ز خیال تو بود روزه گشادن

ای لطف تو را قاعده بر روزه گشایان
مانند مسیحا ز فلک مایده دادن

چون قوت دل از مطبخ سودای تو باشد
باید به میان رفتن و در لوت فتادن

ما را هم از آن آتش دل آب حیات است
بر آتش دل شاد بسوزیم چو لادن

کار حیوان است نه کار دل و جان است
در خاک بپوسیدن و از خاک بزادن

صد گوش نوم باز شد از راز شنودن (1893)

صد گوش نوم باز شد از راز شنودن
بی بوددهنده نتوان زادن و بودن

استودن تو باد بهار آمد و من باغ
خوش حامله می گردد اجزا ز ستودن

بر همدگر افتادن مستان چه لطیف است
وز همدگر آن جام وفا را بربودن

ای آنک به عشق رخ تو واجب و حق است
آیینه دل را ز خرافات زدودن

آواز صفیر تو شنیدیم و فریضه است
این هدهد جان را گره از پای گشودن

تا چند در این ابر نهان باشد آن ماه
جان‌ها به لب آمد هله وقت است نمودن

ای گلشن روی تو ز دی ایمن و فارغ
وی سنبل ابروی تو ایمن ز درودن

ساقی چو توی کفر بُوَد بودنِ هشیار
وان شب که توی ماه حرام است غنودن

چون آمد پیراهن خوش بوی تو یوسف
بس بارد و سرد است کنون لخلخه سودن

گفتم که ببوسم کف پای تو مرا گفت
آن جسم بود کش بتوانند بسودن

پس تا شه ما گوید کو راست مسلم
پر کردن افهام و بر افهام فزودن

گر زانک ملولی ز من ای فتنه حوران (1894)

گر زانک ملولی ز من ای فتنه حوران
این سلسله بگذار و کسی را بمشوران

در کوچه کوران تو یکی روز گذشتی
افتاد دو صد خارش در دیده کوران

در خواب نمودی تو شبی قامت خود را
بر سرو بیفزود ز تو قد قصوران

ای آنک تو را جنبش این عشق نبوده‌ست
حیران شده بر جای تو چون تازه حضوران

از لحن عرابی چو شتر بادیه کوبد
زین لحن چه بیگانه‌ای ای کم ز ستوران

عشقا تو سلیمان و سماع است سپاهت
رفتند به سوراخ خود از بیم تو موران

شمس الحق تبریز چو خورشید برآید
زیرا که ز خورشید بود جامه عوران

بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان (1895)

بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان
خوردم دغل گرم تو چون عشوه پرستان

دی عهد نکردی بروم بازبیایم
سوگند نخوردی که بجویم دل مستان

گفتی که به بستان بر من چاشت بیایید
رفتی تو سحرگاه و ببستی در بستان

ای عشوه تو گرمتر از باد تموزی
وی چهره تو خوبتر از روی گلستان

دانی که دغل از چو تو یاری به چه ماند
در عین تموزی بجهد برق زمستان

گر زانک تو را عشوه دهد کس گله کم کن
صد شعبده کردی تو یکی شعبده بستان

بر وعده مکن صبر که گر صبر نبودی
هرگز نرسیدی مدد از نیست بهستان

ور نه بکنم غمز و بگویم که سبب چیست
زان سان که تو اقرار کنی که سبب است آن

نشاید از تو چندین جور کردن (1896)

نشاید از تو چندین جور کردن
نشاید خون مظلومان به گردن

مرا بهر تو باید زندگانی
وگر نی سهل دارم جان سپردن

از آن روزی که نام تو شنیدم
شدم عاجز من از شب‌ها شمردن

روا باشد که از چون تو کریمی
نصیب من بود افسوس خوردن

خداوندا از آن خوشتر چه باشد
بدیدن روی تو پیش تو مردن

مثال شمع شد خونم در آتش
ز دل جوشیدن و بر رخ فسردن

در این زندان مرا کند است دندان
از این صبر و از این دندان فشردن

از این خانه شدم من سیر وقت است
به بام آسمان‌ها رخت بردن

در این دم همدمی آمد خمش کن (1897)

در این دم همدمی آمد خمش کن
که او ناگفته می داند خمش کن

ز جام باده خاموش گویا
تو را بی‌خویش بنشاند خمش کن

مزن تشنیع بر سلطان عشقش
که او کس را نرنجاند خمش کن

اگر در آینه دم را بگیری
تو را از گفت برهاند خمش کن

ز گردش‌های تو می داند آن کس
که گردون را بگرداند خمش کن

هر اندیشه که در دل دفن کردی
یکایک بر تو برخواند خمش کن

ز هر اندیشه مرغی آفریند
در آن عالم بپراند خمش کن

یکی جغد و یکی باز و یکی زاغ
که یک یک را نمی‌ماند خمش کن

گر آن مه را نمی‌بینی ببینی
چو چشمت را بپیچاند خمش کن

از این عالم و زان عالم مگو زانک
به یک رنگیت می راند خمش کن