آکادمی پلیکان

بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان (1895)

- اندازه متن +

بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان
خوردم دغل گرم تو چون عشوه پرستان

دی عهد نکردی بروم بازبیایم
سوگند نخوردی که بجویم دل مستان

گفتی که به بستان بر من چاشت بیایید
رفتی تو سحرگاه و ببستی در بستان

ای عشوه تو گرمتر از باد تموزی
وی چهره تو خوبتر از روی گلستان

دانی که دغل از چو تو یاری به چه ماند
در عین تموزی بجهد برق زمستان

گر زانک تو را عشوه دهد کس گله کم کن
صد شعبده کردی تو یکی شعبده بستان

بر وعده مکن صبر که گر صبر نبودی
هرگز نرسیدی مدد از نیست بهستان

ور نه بکنم غمز و بگویم که سبب چیست
زان سان که تو اقرار کنی که سبب است آن

نویسنده

پوریا پلیکان

و آنچه نمی‌پوسد پوسیدن است

که عشق آسان نمود اول - شرح اشعار - شرح اشعار 1 تا 4
مکاتب-ادبی-و-هنری-غرب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پشتیبانی
×