دیوان شمس

آن کیست ای خدای؟ ک‌از این دام ِ خامُشان (2048)

آن کیست ای خدای؟ ک‌از این دام ِ خامُشان
ما را همی‌کَشد به سویِ خود کشان کشان

ای آن‌که می‌کَشی تو گریبان ِ جان ِ ما
از جمع ِ سرکشان به‌سویِ جمع ِ سرخوشان

بگرفته گوش ِ ما و بسوزیده هوش ِ ما
ساقی‌یِ باهُشانی و آرام ِ بی‌هُشان

بی‌دست می‌کَشی تو و بی‌تیغ می‌کُشی
شاگرد ِ چشم ِ تو نظر ِ بی‌گنه‌کُشان

آب ِ حیات، نُزل ِ شهیدان ِ عشق ِ تو ست
این تشنه‌کشتگان را، ز آن نُزل می‌چشان

دل را، گره‌گشای، نسیم ِ وصال ِ تو ست
شاخ ِ امید را به نسیمی همی‌فشان

خود حُسن ساکن است و؛ مقیم اندر آن وجود
زآن ساکن اند زیر و زبر این مُفَتِّشان

مقصود ِ ره‌روان، همه دیدار ِ ساکنان؛
مقصود ِ ناطقان؛ همه اِصغای خامُشان

آتش در آب گشته نهان وقت ِ جوش ِ آب
چون آب آتش آمد، الغوث ز آتشان

در روح دررسی چو گذشتی زِ نقش‌ها
وز چرخ بگذری چو گذشتی ز مَهوَشان

هَمیان چه می‌نهی به امانت به مفلسان؟
پا را چه می‌نهی تو به دندان ِ گُربه‌شان

از تو چو میر ِ گولان بِستَد کلاه و کفش
خواهی تو روستایی، خواهی ز اَکدَشان

دانش سلاح ِ تو ست و سلاح از نشان ِ مَرد
مَردی چو نیست، به که نباشد تو را نشان

دیگر مگو سخن! که سخن، ریگ ِ آب تو ست
خورشید را نگر چو نه ای جنس ِ اَعمَشان

ای دم به دم مصور جان از درون تن (2049)

ای دم به دم مصور جان از درون تن
نزدیکتر ز فکرت این نکته‌ها به من

ز آینده و گذشته چرا یاد می‌کنم
که لذت زمانی و هم قبله زمن

جان حقایقی و خیالات دلربا
و آن نقش‌های مه که نگنجد در این دهن

جانا بیار باده و بختم تمام کن (2050)

جانا بیار باده و بختم تمام کن
عیش مرا خجسته چو دارالسلام کن

زهره کمین کنیزک بزم و شراب توست
دفع کسوف دل کن و مه را غلام کن

همچون مسیح مایده از آسمان بیار
از نان و شوربا بشری را فطام کن

مشتی فسرده را به دم گرم بشکفان
مشتی گدای را شه بااحتشام کن

این روی پرگره را خندان و شاد کن
این عمر منقطع را عمری مدام کن

ای شوق هر دماغ سر عاشقان بخار
وی ذوق هر مقام بر ما مقام کن

آن خانه را که جام نباشد چو نیست نور
ما خانه ساختیم تو تدبیر جام کن

ما را وظیفه‌هاست ز لطف تو صد هزار
درمانده گشت دل که چه گوید کدام کن

خاموش کن که دوست مجیب است بی‌سوال
نظاره کرم کن و ترک کلام کن

می‌بینمت که عزم جفا می‌کنی مکن (2051)

می‌بینمت که عزم جفا می‌کنی مکن
عزم عتاب و فرقت ما می‌کنی مکن

در مرغزار غیرت چون شیر خشمگین
در خونم ای دو دیده چرا می‌کنی مکن

بخت مرا چو کلک نگون می‌کنی مکن
پشت مرا چو دال دوتا می‌کنی مکن

ای تو تمام لطف خدا و عطای او
خود را نکال و قهر خدا می‌کنی مکن

پیوند کرده‌ای کرم و لطف با دلم
پیوند کرده را چه جدا می‌کنی مکن

آن بیذقی که شاه شده‌ست از رخ خوشت
بازش به مات غم چه گدا می‌کنی مکن

آن بنده‌ای که بدر شد از پرتو رخت
چون ماه نو ز غصه دوتا می‌کنی مکن

گر گبر و مؤمن است چو کشته هوای توست
بر گبر کشته تو چه غزا می‌کنی مکن

بی‌هوش شو چو موسی و همچون عصا خموش
مانند طور تو چه صدا می‌کنی مکن

ای آنک از میانه کران می‌کنی مکن (2052)

ای آنک از میانه کران می‌کنی مکن
با ما ز خشم روی گران می‌کنی مکن

دربند سود خویشی و اندر زیان ما
کس زین نکرد سود زیان می‌کنی مکن

راضی شدی که بیش نجویی زیان ما
این از پی رضای کیان می‌کنی مکن

بر جای باده سرکه غم می‌دهی مده
در جوی آب خون چه روان می‌کنی مکن

از چهره‌ام نشاط طرب می‌بری مبر
بر چهره‌ام ز دیده نشان می‌کنی مکن

مظلوم می‌کشی و تظلم همی‌کنی
خود راه می‌زنی و فغان می‌کنی مکن

پایم به کار نیست که سرمست دلبرم
مر مست را بهل چه کشان می‌کنی مکن

گویی بیا که بر تو کنم صبر را شبان
بر بره گرگ را چه شبان می‌کنی مکن

در روز زاهدی و به شب زاهدان کشی
امشب که آشتی است همان می‌کنی مکن

ای دوستان ز رشک تو خصمان همدگر
این دوست را چه دشمن آن می‌کنی مکن

گویی که می مخور پس اگر می همی‌دهی
مخمور را چه خشک دهان می‌کنی مکن

گویی چو تیر راست رو اندر هوای ما
پس تیر راست را چه کمان می‌کنی مکن

گویی خموش کن تو خموشم نمی‌هلی
هر موی را ز عشق زبان می‌کنی مکن

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین (2053)

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
با آنک نیست عاشق یک دم مشو قرین

ور ز آنک یار پرده عزت فروکشید
آن را که پرده نیست برو روی او ببین

آن روی بین که بر رخش آثار روی او است
آن را نگر که دارد خورشید بر جبین

از بس که آفتاب دو رخ بر رخش نهاد
شهمات می‌شود ز رخش ماه بر زمین

در طره‌هاش نسخه ایاک نعبد است
در چشم‌هاش غمزه ایاک نستعین

بی‌خون و بی‌رگ است تنش چون تن خیال
بیرون و اندرون همه شیر است و انگبین

از بس که در کنار همی‌گیردش نگار
بگرفت بوی یار و رها کرد بوی طین

صبحی است بی‌سپیده و شامی است بی‌خضاب
ذاتی است بی‌جهات و حیاتی است بی‌حنین

کی نور وام خواهد خورشید از سپهر
کی بوی وام خواهد گلبن ز یاسمین

بی‌گفت شو چو ماهی و صافی چو آب بحر
تا زود بر خزینه گوهر شوی امین

در گوش تو بگویم با هیچ کس مگو
این جمله کیست مفخر تبریز شمس دین

بشنیده‌ام که عزم سفر می‌کنی مکن (2054)

بشنیده‌ام که عزم سفر می‌کنی مکن
مِهر حریف و یار دگر می‌کنی مکن

تو در جهان غریبی غربت چه می‌کنی ؟
قصد کدام خسته‌جگر می‌کنی؟ مکن

از ما مدزد خویش به بیگانگان مرو
دزدیده سوی غیر نظر می‌کنی؟ مکن

ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توست
ما را خراب و زیر و زبر می‌کنی مکن

چه وعده می‌دهی و چه سوگند می‌خوری ؟
سوگند و عشوه را تو سپر می‌کنی مکن

کو عهد و کو وثیقه که با بنده کرده‌ای ؟
از عهد و قول خویش عبر می‌کنی مکن

ای برتر از وجود و عدم بارگاه تو
از خطه وجود گذر می‌کنی مکن

ای دوزخ و بهشت غلامان امر تو
بر ما بهشت را چو سقر می‌کنی مکن

اندر شکرستان تو از زهر ایمنیم
آن زهر را حریف شکر می‌کنی مکن

جانم چو کوره‌ای است پرآتش بَسَت نکرد؟
روی من از فراق چو زر می‌کنی مکن

چون روی درکشی تو، شود مهْ سیه ز غم
قصد خسوف قرص قمر می‌کنی؟ مکن

ما خشک لب شویم چو تو خشک آوری
چشم مرا به اشک چه تر می‌کنی؟ مکن

چون طاقت عقیله عشاق نیستت
پس عقل را چه خیره‌نگر می‌کنی؟ مکن

حلوا نمی‌دهی تو به رنجور ز احتما ؟
رنجور خویش را تو بتر می‌کنی مکن

چشم حرام‌خواره من دزد حسن توست
ای جان سزای دزد بصر می‌کنی؟ مکن

سر درکش ای رفیق که هنگام گفت نیست
در بی‌سریِ عشق چه سَر می‌کنی؟ مکن

مست شدی عاقبت آمدی اندر میان (2055)

مست شدی عاقبت آمدی اندر میان
مست ز خود می‌شوی کیست دگر در جهان

عاقبت امر رَست مرغ فلک از قفس
عاقبت امر جَست تیر مراد از کمان

چند زنیم ای کریم طبل تو زیر گلیم
چند کنیم ای ندیم مستی خود را نهان

بازرسید از الست کار برون شد ز دست
فاش بود فاش مست خاصه ز بوی دهان

دارد طامات ما بوی خرابات ما
هست شرابات ما از کف شاهنشهان

جمله اجزای خاک روح شد و جان پاک
عالم خاکش مخوان مایه اکسیر خوان

تو کمری ما میان یا تو میان ما کمر
گر کمری گر میان بی‌تو مبا گر میان

گاه به دزدی درآ کیسه دل را ببُر
گاه مرا دزد گیر گو که منم پاسبان

گه بربا همچون گرگ بره درویش را
گه سگ بر من گمار های‌کنان چون شبان

چون تو ندیده‌ست کس کس توی ای جان و بس
نادره‌ای در جهان اسب وفا درجهان

گرچه جهان است عشق جان و جهان است عشق
گرچه نهان است یار هست سَرِ سَر نهان

چشم تو با چشمِ من گفت چه مطمع کسی
هم بخوری قند ما هم ببری ارمغان

هر تن و هر جان که هست خاک تو بوده‌ست مست
غافلشان کرده‌ای زان هوس بی‌نشان

باز چو ناگه کنی سلسله‌جنبانیی
شور برآرد به کبر از جهت امتحان

کافر و مؤمن مگو فاسق و محسن مجو
جمله خراب تواند بر همه افسون بخوان

کیست که مست تو نیست عشوه‌پرست تو نیست
مهره دست تو نیست دست کرم برفشان

سختتر از کوه چیست چونک به تو بنگریست
زنده شد از عشق زیست شهره شد اندر زمان

خواجه غلط کرده‌ای در روشِ یار من (2056)

خواجه غلط کرده‌ای در روشِ یار من
صد چو تو هم گم شود در من و در کار من

نبود هر گردنی لایق شمشیر عشق
خون سگان کی خورَد؟ ضیغَمِ خون‌خوارِ من

قلزم من کی کشد تخته هر کشتیی ؟
شوره تو کی چرد ز ابر گهربار من

سر بمگردان چنین پوز مجنبان چنان
چون تو خری کی رسد در جو انبار من ؟

خواجه به خویش آ یکی چشم گشا اندکی
گرچه نه بر پای توست اندک و بسیار من

گفت که « عاشق چرا مست شد و بی‌حیا ؟»
باده حیا کی هلد !؟ خاصه ز خمار من

فتنه گرگی شده هم دغل و مکر او
دام وی از وی کند قانص عیار من

بر سر بازار او گرگ کهن کی خرند ؟
هر طرفی یوسفی زنده به بازار من

همچو تو جغدی کجا باغ ارم را سزد ؟
بلبل جان هم نیافت راه به گلزار من

مفخر تبریزیان شمس حق و دین بگو
بلک صدای تو است این همه گفتار من

یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین (2057)

یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین
در پیِ سرو روان چشمه و گلزار بین

برجه و کاهل مباش در ره عیش و معاش
پیشکشی کن قماش رونق تجّار بین

جمله‌ی تجّارِ ما، اهل دل و انبیا
همره این کاروان خالق غفّار بین

آمد محمود باز بر در حجره ایاز
عشق گزین عشق باز دولتِ بسیار بین

خاک ایازم که او هست چو من عشق خو
عشق شود عشق جو، دلبرِ عیّار بین

سنّت نیکوست این، چارق با پوستین
قبله کنَش بهرِ شُکر باقی از ایثار بین

ساعت رنج و بلا چارق بین می‌شوی
بی‌مرضی خویش را خسته و بیمار بین

چارق ما نطفه دان خون رحم پوستین
گوهر عقل و بصر از شه بیدار بین

گوهر پیشین بنه تا کندت میر ده
کهنه ده و نو ستان دانه ده انبار بین

تا نگری در زمین هیچ نبینی فلک
یک دمه خود را مبین خلعت دیدار بین

این سخن در نثار هم به سخن ده سپار
پس تو ز هر جزو خویش نکته و گفتار بین