دیوان شمس

با رُخِ چون مشعله بر دَرِ ما کیست آن (2058)

با رُخِ چون مشعله بر دَرِ ما کیست آن
هر طرفی موجِ خون نیمِ‌شبان چیست آن

در کفنِ خویشتن رقص‌کنان مُردگان
نَفخهٔ صور است یا عیسیِ ثانی است آن

سینهٔ خود باز کن روزن دل دَرنِگر
کآتشِ تو شعله زَد نی خبرِ دی است آن

آتشِ نو را ببین زود درآ چون خلیل
گرچه به شکلْ آتش است، باده صافی است آن

یونسِ قُدسیِ توی در تَنِ چون ماهیی
بازشکاف و ببین کاین تَنِ ماهی است آن

دَلقِ تَنِ خویش را بر گروِ می‌ بنه
پاک شَوی پاکباز نوبتِ پاکی است آن

باده کشیدی ولیک در قدحت باقی است
حمله دیگر که اصل جرعه باقی است آن

دِشنهٔ تیز ار خلیل بنهد بر گردنت
رو بَمگردان که آن شیوهٔ شاهی است آن

حکم به هم درشکست، هست قضا در خطر
فتنهِ حکم است این، آفتِ قاضی است آن

نَفْسِ تو امروز اگر وعده فردا دهد
بر دهنش زن از آنک مردک لافی است آن

باده فروشَد ولیک باده دهد جمله باد
خم نماید ولیک حقِ نمک نیست آن

ما ز زمستانِ نفْس برفِ تَن آورده‌ایم
بَهرِ تقاضای لطف، نکته کاجیست آن

مُفْخَرِ تبریزیان! شمسِ حق! ای پیش تو
طاق و طُرُنب دو کُوْنِ طفلی و بازی است آن

گفت لَبَم ناگهان نامِ گل و گلسِتان (2059)

گفت لَبَم ناگهان نامِ گل و گلسِتان
آمد آن گلعُذار کوفت مَرا بَر دَهان

گفت که سلطان مَنم، جانِ گلستان مَنم
حَضرتِ چون مَن شَهی، وآنگه یادِ فُلان؟

دفِّ مَنی هین مَخور سیلیِ هَر ناکَسی
نایِ مَنی هین مَکُن از دَمِ هَر کَس فَغان

پیشِ چو مَن کِیقُباد، چَشمِ بَدم دور باد!
حیف نَباشَد که تو یاد کُنی از کِهان؟

جُغد بُوَد کو به باغ یادِ خَرابه کند
زاغ بُوَد کو بَهار، یاد کند از خَزان

چَنگ به مَن دَر زدی، چَنگِ مَنی دَر کنار
تار که دَر زَخمه‌ام سُست شَوَد، بُگسَلان

پُشتِ جهان دیده‌ای رویِ جَهان را ببین
پُشت به خود کن که تا روی نَماید جَهان

ای قمرِ زیر میغ! خویش نَدیدی، دریغ!
چند چو سایه دَوی، در پیِ این دیگران؟

بَس که مَرا دامِ شعر، از دَغَلی بَند کرد
تا که زِ دَستم شکار، جَست سویِ گلسِتان

در پیِ دُزدی بُدَم، دُزد دِگَر بانگ کرد
هِشتم بازآمَدم، گفتم و هین چیست آن؟

گفت که اینک نشان، دُزدِ تو این سوی رَفت
دُزدِ مَرا باد داد آن دَغَلِ کَژنِشان

یک غزل آغاز کن بر صفتِ حاضران (2060)

یک غزل آغاز کن بر صفتِ حاضران
ای رخِ تو همچو شمع، خیز درآ در میان

نور ده آن شمع را روح ده این جمع را
از دو رخِ همچو شمع وز قدحِ همچو جان

سوی قدح دست کن، ما همه را مست کن
زآنکِ کسی خوش نشد تا نشد از خود نهان

چون شدی از خود نهان زود گریز از جهان
روی تو واپس مکن جانبِ خود هان و هان!

این سخن همچو تیر، راست کِشَش سویِ گوش
تا نکشی سوی گوش کِی بِجَهَد از کمان ؟

بس کن از اندیشه بس! کاو گویدت هر نفس
کای عجب آن را چه شد؟ اه چه کنم؟ کو فلان؟

بوسه بده خویش را ای صنم سیمتن (2061)

بوسه بده خویش را ای صنم سیمتن
ای به خطا تو مجوی خویشتن اندر ختن

گر به بر اندرکشی سیمبری چون تو کو ؟
بوسه جان بایدت بر دهن خویش زن

بهر جمال تو است جندره حوریان
عکس رخ خوب توست خوبی هر مرد و زن

پرده خوبی تو شقه زلف تو است
ور نه برون تافتی نور تو ای خوش ذقن

آمد نقاش تن سوی بتان ضمیر
دست و دلش درشکست باز بماندش دهن

این قفس پرنگار پرده مرغ دل است
دل تو بنشناختی از قفس دل‌شکن

پرده برانداخت دل از گل آدم چنانک
سجده درآمد ملک گشت به دل مفتتن

واسطه برخاستی گر نفسی تُرک عشق
پیش نشستی به لطف کای چلپی کیمسن ؟

چشم شدی غیب‌بین گر نظر شمس دین
مفخر تبریزیان بر تو شدی غمزه‌زن

سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من (2062)

سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من
سیر مشو هم تو نیز زین دل آگاه من

مشک و سقا سیر شد از جگر گرم من
هیچ به جز آب نیست لذت و دلخواه من

درشکنم کوزه را پاره کنم مشک را
روی به دریا نهم نیست جز این راه من

چند شود تر زمین از مدد اشک من
چند بسوزد فلک از تبش و آه من

چند بگوید دلم وای دلم وای دل
چند بگوید لبم راز شهنشاه من

رو سوی بحری کز او هر نفسی موج موج
آمد و اندرربود خیمه و خرگاه من

آب خوشی جوش کرد نیم شب از خانه‌ام
یوسف حسن اوفتاد ناگه در چاه من

ز آب رخ یوسفی خرمن من سیل برد
دود برآمد ز دل سوخته شد کاه من

خرمن من گر بسوخت باک ندارم خوشم
صد چو مرا بس بود خرمن آن ماه من

عقل نخواهم بس است دانش و علمش مرا
شمع رخ او بس است در شب بی‌گاه من

گفت کسی کاین سماع جاه و ادب کم کند
جاه نخواهم که عشق در دو جهان جاه من

در پی هر بیت من گویم پایان رسید
چون ز سرم می‌برد آن شه آگاه من

ای رخ خندان تو مایه صد گلستان (2063)

ای رخ خندان تو مایه صد گلستان
باغ خدایی درآ خار بده گل ستان

جامه تن را بکن جان برهنه ببین
جان برهنه خوش است تا چه کنی جامه دان

هین که نه‌ای بی‌زبان پیش چنین جان‌ها
قصه نی بی‌زبان نعره جان بی‌دهان

آمد امروز یار گفت سلام علیک
چرخ و زمین را مجو از نفسش آن زمان

خسرو خوبان بخواست از صنمان سرخراج
خاست غریو از فلک وز سوی مه کالامان

لعل لب او که دور از لب و دندان تو
خواند فسون‌های عشق خواجه ببین این نشان

آمد غماز عشق گفت در این گوش من
یار میان شماست خوب و لطیف و نهان

دامن دل را کشید یار به یک گوشه‌ای
گوشه بس بوالعجب زان سوی هفت آسمان

گفت ترایم ولیک هر که بگوید ز من
شرح دهد از لبم ده بزنش بر دهان

و آنک بگوید ز تو برد مرا و تو را
و آنک بگوید ز من دور شد از هر دوان

باز فروریخت عشق از در و دیوار من (2064)

باز فروریخت عشق از در و دیوار من
باز بِبُرید بند، اشتر کین دار من

بار دگر شیرِ عشق پنجه خونین گشاد
تشنه خون گشت باز این دل سگسار من

باز سر ماه شد نوبت دیوانگی است
آه که سودی نکرد دانش بسیار من

بار دگر فتنه زاد جمره دیگر فتاد
خواب مرا بست باز دلبر بیدار من

صبر مرا خواب برد عقل مرا آب برد
کار مرا یار برد تا چه شود کار من

سلسله عاشقان با تو بگویم که چیست
آنک مسلسل شود طره دلدار من

خیز دگربار خیز، خیز که شد رستخیز
مایه صد رستخیز شور دگربار من

گر ز خزان گُلْسِتان چون دل عاشق بسوخت
نک رخ آن گُلْسِتان، گلشن و گلزار من

باغ جهان سوخته باغ دل افروخته
سوخته اسرار باغ ساخته اسرار من

نوبت عشرت رسید ای تن محبوس من
خلعت صحت رسید ای دل بیمار من

پیر خرابات هین از جهت شکر این
رو گرو مِی‌ بنه خرقه و دستار من

خرقه و دستار چیست این نه ز دون همتی است
جان و جهان جرعه‌ای است از شه خمار من

داد سخن دادمی سوسن آزادمی
لیک ز غیرت گرفت دل ره گفتار من

شکر که آن ماه را هر طرفی مشتری است
نیست ز دلال گفت رونق بازار من

عربده قال نیست حاجت دلال نیست
جعفر طرار نیست جعفر طیار من

باز درآمد ز راه فتنه برانگیز من (2065)

باز درآمد ز راه فتنه برانگیز من
باز کمر بست سخت یار به استیز من

مطبخ دل را نگار باز قباله گرفت
می‌شکند دیگ من کاسه و کفلیز من

خانه خرابی گرفت ز آنک قنق زفت بود
هیچ نگنجد فلک در در و دهلیز من

راه قنق را گرفت غیرت و گفتش مرو
جمله افق را گرفت ابر شکرریز من

سر کن ای بوالفضول ای ز کشاکش ملول
جاذبه خیزان او منگر در خیز من

منت او را که او منت و شکر آفرید
کز کف کفران گذشت مرکب شبدیز من

رست رخم از عبس کاسه ز ننگ عدس
آخر کاری بکرد اشک غم آمیز من

اصل همه باغ‌ها جان همه لاغ‌ها
چیست اگر زیرکی لاغ دلاویز من

ای خضر راستین گوهر دریاست این
از تو در این آستین همچو فراویز من

چونک مرا یار خواند دست سوی من فشاند
تیز فرس پیش راند خاطر سرتیز من

چند نهان می‌کنم شمس حق مغتنم
خواجگیی می‌کند خواجه تبریز من

باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من (2066)

باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من
باز مرا یاد کرد جان و دل و دین من

سوره یاسین بسی خواندم از عشق و ذوق
زان که مرا خوانده بود سوره یاسین من

عقل همه عاقلان خیره شود چون رسد
لیلی و مجنون من ویسه و رامین من

در حسد افتاده‌ایم دل به جفا داده‌ایم
جنگ که می‌افکند یار سخن‌چین من

او نگذارد که خلق صلح کنند و وفا
تازه کند دم به دم کین تو و کین من

گوید کای عاشقان رحم میارید هیچ
در کُشش همدگر از پی آیین من

یا رب و آمین بسی کردم و جستم امان
آه که می‌نشنود یارب و آمین من

گوید تو کار خویش می‌کن و من کار خویش
این بُده‌ست از ازل یاسه پیشین من

کار من آن کت زنم کار تو افغان گری
عید منم طبل تو سخره تکوین من

بنده این زاریم عاشق بیماریم
کاو نرود آن زمان از سر بالین من

راست رود سوی شه جان و دلم همچو رخ
گرچه کند کژروی طبع چو فرزین من

درگذر از تنگ من ای من من ننگ من
دیده شدی آن من گر نبدی این من

بس کن ای شهسوار کز حجب گفت تو
نقد عجب می‌برد دزد ز خرجین من

ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون (2067)

ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون
خیرهٔ عشقت چو من، این فلکِ سرنگون

می‌در و می‌دوز تو، می‌بر و می‌سوز تو
خون کن و می‌شوی تو، خون دلم را به خون

چونک ز تو خاسته‌ست، هر کژ تو راست است
لیک بتا راست گو، نیست مقام جنون؟

دوش خیال نگار، بعدِ بسی انتظار
آمد و من در خمار، یا رب چون بود چون

خواست که پر واکُند، روی به صحرا کند
باز مرا می‌فریفت از سخن پرفسون

گفتم: “والله که نی، هیچ مساز این بنا
گر عجمی “رفت، نیست” ور عربی “لایکون”

در دل شب آمدی، نیک عجب آمدی
چون برِ ما آمدی نیست رهایی کنون