دیوان شمس

ای چرخ فلک به مکر و بدسازی‌ها (18)

ای چرخ فلک به مکر و بدسازی‌ها
از نطع دلم ببرده‌ای بازی‌ها

روزی بینی مرا تو بر خوان فلک
سازم چون ماه کاسه‌پردازی‌ها

ای خواجه به خواب درنبینی ما را (19)

ای خواجه به خواب درنبینی ما را
تا سال دگر دگر نبینی ما را

ای شب هردم که جانب ما نگری
بی‌روشنی سحر نبینی ما را

ای داده بنان گوهر ایمانی را (20)

ای داده بنان گوهر ایمانی را
داده بجوی قلب یکی کانی را

نمرود چو دل را به خلیلی نسپرد
بسپرد به پشه، لاجرم جانی را

ای در سر زلف تو پریشانی‌ها (21)

ای در سر زلف تو پریشانی‌ها
واندر لب لعلت شکرافشانی‌ها

گفتی ز فراق ما پشیمان گشتی
ای جان چه پشیمان که پشیمانی‌ها

ای دریا دل تو گوهر و مرجان را (22)

ای دریا دل تو گوهر و مرجان را
درباز که راه نیست کم خرجان را

تن همچو صدف دهان گشاده است که آه
من کی گنجم چو ره نشد مرجان را

ای دل بچه زهره خواستی یاری را (23)

ای دل بچه زهره خواستی یاری را
کو کرد هلاک چون تو بسیاری را

دل گفت که تا شوم همه یکتائی
این خواستم از بهر همین کاری را

ای دوست به دوستی قرینیم ترا (24)

ای دوست به دوستی قرینیم ترا
هرجا که قدم نهی زمینیم ترا

در مذهب عاشقی روا کی باشد
عالم تو ببینیم و نه بینیم ترا

ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیا (25)

ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیا
ای دولت و اقبال من و کار و کیا

ای خلوت و ای سماع و اخلاص و ریا
بی‌حضرت تو این همه سوداست بیا

ای شب ، شادی همیشه بادی شادا (26)

ای شب ، شادی همیشه بادی شادا
عمرت به درازیِ قیامت بادا

در یاد من آتشی است از صورت دوست
ای غصه اگر تو زهره داری یادا

این آتش عشق می‌پزاند ما را (27)

این آتش عشق می‌پزاند ما را
هر شب به خرابات کشاند ما را

با اهل خرابات نشاند ما را
تا غیر خرابات نداند ما را