دیوان شمس

این روزه چو غربا ل ببیزد جان را (28)

این روزه چو غربا ل ببیزد جان را
پیدا آرد قراضهٔ پنهان را

جانی که کند خیره مه تابان را
بی‌پرده شود نور دهد کیوان را

ای آنکه گرفت شربت از مشرب ما (29)

ای آنکه گرفت شربت از مشرب ما
مستی گردد که روز بیند شب ما

ای آنکه گریخت از در مذهب ما
گوشش بکشد فراق تا ملهب ما

با عشق روان شد از عدم مرکب ما (30)

با عشق روان شد از عدم مرکب ما
روشن ز شراب وصل دائم شب ما

زان می که حرام نیست در مذهب ما
تا صبح عدم خشک نیابی لب ما

بر رهگذر بلا نهادم دل را (31)

بر رهگذر بلا نهادم دل را
خاص از پی تو پای گشادم دل را

از باد مرا بوی تو آمد امروز
شکرانهٔ آن به باد دادم دل را

پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا (32)

پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا
بردوخت مرقع از رگ و از پوست مرا

تن خرقه و اندر او دل ما صوفی
عالم همه خانقاه و شیخ اوست مرا

بیگاه شده است لیک مر سیران را (33)

بیگاه شده است لیک مر سیران را
سیری نبود به جز که ادبیران را

چه روز و چه شب چه صبح دلیران را
چه گرگ و چه میش و بره مر شیران را

تا از تو جدا شده است آغوش مرا (34)

تا از تو جدا شده است آغوش مرا
از گریه کسی ندیده خاموش مرا

در جان و دل و دید فراموش نه‌ای
از بهر خدا مکن فراموش مرا

تا با تو بوم نخسبم از یاری‌ها (35)

تا با تو بوم نخسبم از یاری‌ها
تا بی‌تو بوم نخسبم از زاری‌ها

سبحان‌الله که هردو شب بیدارم
تو فرق نگر میان بیداری‌ها

تا چند از این غرور بسیار ترا (36)

تا چند از این غرور بسیار ترا
تا کی ز خیال هر نمودار ترا

سبحان‌الله که از تو کاری عجب است
تو هیچ نه و این همه پندار ترا

تا عشق ترا است این شکرخایی‌ها (37)

تا عشق ترا است این شکرخایی‌ها
هر روز تو گوش دار صفرایی‌ها

کارت همه شب شراب‌پیمایی‌ها
مکر و دغل و خصومت‌افزایی‌ها