دیوان شمس

دل گفت به جان کای خلف هر دو سرا (48)

دل گفت به جان کای خلف هر دو سرا
زین کار که چشم داری از کار و کیا

برخیز که تا پیشترک ما برویم
زان پیش که قاصدی بیاید که بیا

دود دل ما نشان سودا‌ست دلا (49)

دود دل ما نشان سودا‌ست دلا
و‌آن‌دود که از دل است‌، پیداست دلا

هر موج که می‌زند دل از خون ای دل
آن دل نبود مگر که دریا‌ست دلا

دیدم در خواب ساقیِ زیبا را (50)

دیدم در خواب ساقیِ زیبا را
بر دست گرفته ساغرِ صهبا را

گفتم به خیالش که غلام اوئی
شاید که به جای خواجه باشی ما را

زنهار دلا به خود مده ره غم را (51)

زنهار دلا به خود مده ره غم را
مگزین به جهان صحبت نامحرم را

با تره و نانی چو قناعت کردی
چون تره مسنج سبلت عالم را

تنبور چو تن تن برآرد به نوا (52)

تنبور چو تن تن برآرد به نوا
زنجیر در آن شود دل بی‌سر و پا

زیرا که نهان در زهش آواز کسی
می‌گوید او که جسته همراه بیا

عاشق شب خلوت از پی پی گم را (53)

عاشق شب خلوت از پی پی گم را
بسیار بود که کژ نهد انجم را

زیرا که شب وصال زحمت باشد
از مردم دیده دیدهٔ مردم را

عاشق همه سال مست و رسوا بادا (54)

عاشق همه سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هشیاری غصهٔ هرچیز خوریم
چون مست شویم هرچه بادا بادا

عشق تو بکشت ترکی و تازی را (55)

عشق تو بکشت ترکی و تازی را
من بندهٔ آن شهید و آن غازی را

عشقت میگفت کس ز من جان نبرد
حق گفت دلا رها کن این بازی را

عشقست طریق و راه پیغمبر ما (56)

عشقست طریق و راه پیغمبر ما
ما زادهٔ عشق و عشق شد مادر ما

ای مادر ما نهفته در چادر ما
پنهان شده از طبیعت کافر ما

عمریست ندیده‌ایم گلزار ترا (57)

عمریست ندیده‌ایم گلزار ترا
وان نرگس پرخمار خمار ترا

پنهان‌شده‌ای ز خلق مانند وفا
دیریست ندیده‌ایم رخسار ترا