دیوان شمس

غم خود که بود که یاد آریم او را (58)

غم خود که بود که یاد آریم او را
در دل چه که بر خاک نگاریم او را

غم باد امید لیک بس بیمغز است
گر سر ننهد مغز برآریم او را

گر بوی نمی‌بری در این کوی میا (59)

گر بوی نمی‌بری در این کوی میا
ور جامه نمی‌کنی در این جوی میا

آن سوی که سویها از آنسوی آید
می‌باش همان سوی و بدین سوی میا

گر جان داری بیا و جان باز آنجا (60)

گر جان داری بیا و جان باز آنجا
آن جای که بوده‌ای ز آغاز آنجا

یک نکته شنید جان از آنجا آمد
صد نکته شنید چون نشد باز آنجا

گر در طلب خودی ز خود بیرون‌آ (61)

گر در طلب خودی ز خود بیرون‌آ
جو را بگذار و جانب جیحون آ

چون گاو چه می‌کشی تو بار گردون
چرخی بزن و بر سر این گردون آ

گر عمر بشد عمر دگر داد خدا (62)

گر عمر بشد عمر دگر داد خدا
گر عمر فنا نماند نک عمر بقا

عشق آب حیاتست در این آب درآ
هر قطره از این بحر حیاتست جدا

گر من میرم مرا بیارید شما (63)

گر من میرم مرا بیارید شما
مرده بنگار من سپارید شما

گر بوسه دهد بر لب پوسیدهٔ من
گر زنده شوم عجب مدارید شما

کوتاه کند زمانه این دمدمه را (64)

کوتاه کند زمانه این دمدمه را
وز هم بدرد گرگ فنا این رمه را

اندر سر هر کسی غروریست ولی
سیل اجل قفا زند این همه را

گویم که کیست روح‌افراز مرا (65)

گویم که کیست روح‌افراز مرا
آنکس که بداد جان ز آغاز مرا

گه چشم مرا چو باز بر می‌بندد
گه بگشاید به صید چون باز مرا

گه می‌گفتم که من امیرم خود را (66)

گه می‌گفتم که من امیرم خود را
گه ناله‌کنان که من اسیرم خود را

آن رفت و از این پس نپذیرم خود را
بگرفتم این که من نگیرم خود را

لاحول ولا دور کند آن غم را (67)

لاحول ولا دور کند آن غم را
گر دیو رسد جان بنی آدم را

آن کز دم لاحول ولا غمگین شد
لا حول ولا فزون کند آن دم را