دیوان شمس
ما أطیَبَ ما ألَذَّ ما أحلانا
کُنّا مُهَجاً و لَم نَکُن أبْداناً
إنْ شاءَ بِنا کَرامَهً مولانا
یَعْفُو و یُعیدُنا کَما أبْدانا
من تجربه کردم صنم خوشخو را
سیلاب سیه تیره نکرد آنجو را
یک روز گره نبست او ابرو را
دارم بیمرگ و زندگانی او را
من ذره و خورشید لقایی تو مرا
بیمار غمم عین دوایی تو مرا
بیبال و پر اندر پی تو میپرم
من که شدم چو کهربایی تو مرا
منصور بدآن خواجه که در راه خدا
از پنبهٔ تن جامهٔ جان کرد جدا
منصور کجا گفت اناالحق میگفت
منصور کجا بود خدا بود خدا
مولای اناالتائب مما سلفا
هل تقبل عذر عاشق قد تلفا
این کان ندامتی صدودا و جفا
مولای عفیالله عفیالله عفا
میآمد یار مست و تنها تنها
با نرگس پرخمار رعنا رعنا
جستم که یکی بوسه ستانم ز لبش
فریاد برآورد که یغما یغما
نور فلکست این تن خاکی ما
رشک ملک آمدست چالاکی ما
گه رشک برد فرشته از پاکی ما
گه بگریزد دیو ز بیباکی ما
هان ای سفری عزم کجایست کجا
هرجا که روی نشستهای در دل ما
چندان غم دریاست ترا چون ماهی
کافشاند لب خشک تو را در دریا
یک چند به تقلید گزیدم خود را
نادیده همی نام شنیدم خود را
در خود بودم زان نسزیدم خود را
از خود چو برون شدم بدیدم خود را
یک طرفه عصاست موسی این رمه را
یک لقمه کند چو بفکند این همه را
نی سور گذارد او و نی ملحمه را
هر عقل نکرد فهم این زمزمه را