دیوان شمس

آن نور مبین که در جبین ما هست (148)

آن نور مبین که در جبین ما هست
وان ضوء یقین که در دل آگاهست

این جملهٔ نور بلکه نور همه نور
از نور محمد رسول‌الله است

آواز تو ارمغانِ نفخ صور است (149)

آواز تو ارمغانِ نفخ صور است
زان قوتِ هر دلی که بس رنجور است

آواز بلند کن که تا پست شوند
هرجا که امیر و هر کجا مأمور است

از بسکه دل تو دام حیلت افراخت (150)

از بسکه دل تو دام حیلت افراخت
خود را و ترا ز چشم رحمت انداخت

مانندهٔ فرعون خدا را نشناخت
چون برق گرفت عالمی را بگداخت

از بی‌یاری ظریفتر یاری نیست (151)

از بی‌یاری ظریفتر یاری نیست
وز بی‌کاری لطیفتر کاری نیست

هرکس که ز عیاری و حیله ببرید
والله که چو او زیرک و عیاری نیست

از جمله طمع بریدنم آسانست (152)

از جمله طمع بریدنم آسانست
الا ز کسی که جان ما را جانست

از هرکه کسی برد برای تو برد
از تو که برد دمی کرا امکان است

از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است (153)

از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است
در حلقهٔ او دل از همه حلقه‌تر است

زیر و زبر چرخ پر است از غم او
هر ذره چو آفتاب زیر و زبر است

از دوستی دوست نگنجم در پوست (154)

از دوستی دوست نگنجم در پوست
در پوست نگنجم که شهم سخت نکوست

هرگز نزید به کام عاشق معشوق
معشوق که بر مراد عاشق زید اوست

از دیدن اغیار چو ما را مدد است (155)

از دیدن اغیار چو ما را مدد است
پس فرد نه‌ایم و کار ما در عدد است

از نیک و بد آگهیم و این نیک و بد است
هردل که نه بی‌خود است زیر لگد است

از عهد مگو که او نه بر پای من است (156)

از عهد مگو که او نه بر پای من است
چون زلف تو عهد من شکن در شکن است

زانتنگ شکر  مگو که اندر لب تست
یا زان آتش که از لبت در دهن است

از کفر و ز اسلام برون صحرائیست (157)

از کفر و ز اسلام برون صحرائیست
ما را به میان آن فضا سودائیست

عارف چو بدان رسید سر را بنهد
نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جائیست