دیوان شمس

آن شه که ز چاکران بدخو نگریخت (138)

آن شه که ز چاکران بدخو نگریخت
وز بی‌ادبی و جرم صد تو نگریخت

او را تو نگوی لطف، دریا گویش
بگریخت ز ما دیو سیه او نگریخت

آن عشق مجرد سوی صحرا می‌تاخت (139)

آن عشق مجرد سوی صحرا می‌تاخت
دیدش دل من ز کر و فرش بشناخت

با خود می‌گفت چون ز صورت برهم
با صورت عشق عشقها خواهم باخت

آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیست (140)

آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیست
میلش بسوی اطلس مقراضی نیست

شد قاضی ما عاشق از روز ازل
با غیر قضای عشق او راضی نیست

آنکس که امید یاری غم داده است (141)

آنکس که امید یاری غم داده است
هان تا نخوری که او ترا دم داده است

در روز خوشی همه جهان یار تواند
یار شب غم نشان کسی کم داده است

آنکس که بروی خواب او رشک پریست (142)

آنکس که بروی خواب او رشک پریست
آمد سحری و بر دل من نگریست

او گریه و من گریه که تا آمد صبح
پرسید کز این هر دو عجب عاشق کیست

آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده است (143)

آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده است
بر سبلت و ریش خویشتن خندیده است

وانکس که ترا ز خود قیاسی گیرد
آن مسکین را چه خارها در دیده است

آنکس که درون سینه را دل پنداشت (144)

آنکس که درون سینه را دل پنداشت
گامی دو سه رفت و جمله حاصل پنداشت

تسبیح و سجاده توبه و زهد و ورع
این جمله رهست خواجه منزل پنداشت

آنکس که ز سر عاشقی باخبر است (145)

آنکس که ز سر عاشقی باخبر است
فاش است میان عاشقان مشتهر است

وانکس که ز ناموس نهان میدارد
پیداست که در فراق زیر و زبر است

آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست (146)

آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست
وان کو کلهت نهاد طرار تو اوست

وانکس که ترا بار دهد بار تو اوست
وانکس که ترا بی‌تو کند یار تو اوست

آنکو ز نهال هوست خیزانست (147)

آنکو ز نهال هوست خیزانست
چون مست به هر شاخ در آویزانست

کز شاخ طرب حاملهٔ فرزند است
کو قرهٔ عین طرب‌ انگیزانست