دیوان شمس

تا این فلکِ آینه‌گون بر کار است (258)

تا این فلکِ آینه‌گون بر کار است
اندر پی عشق ، موجِ خون در کار است

روزی آید برون و روزی ناید
اما شب و روز اندرون در کار است

تا با تو ز هستی تو هستی باقیست (259)

تا با تو ز هستی تو هستی باقیست
ایمن منشین که بت‌پرستی باقیست

گیرم بت پندار شکستی آخر
آن بت که ز پندار برستی باقیست

تا چهرهٔ آفتاب جان رخشانست (260)

تا چهرهٔ آفتاب جان رخشانست
صوفی به مثال ذره‌ها رقصانست

گویند که این وسوسهٔ شیطانست
شیطانِ لطیف است و حیات جانست

تا حاصل دردم سبب درمان گشت (261)

تا حاصل دردم سبب درمان گشت
پستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت

جان و دل و تن حجاب ره بود کنون
تن دل شد و دل جان شد و جان جانان گشت

تا در دل من صورت آن رشک پریست (262)

تا در دل من صورت آن رشک پریست
دلشاد چو من در همهٔ عالم کیست

والله که به جز شاد نمی‌دانم زیست
غم می‌شنوم ولی نمی‌دانم چیست

تا تن نبری دور زمانم کشته است (263)

تا تن نبری دور زمانم کشته است
آن چشمهٔ آب حیوانم کشته است

او نیست عجب که دشمن جانش کشت
من بوالعجبم که جان جانم کشته است

تا ظن نبری که این زمین بیهوشست (264)

تا ظن نبری که این زمین بیهوشست
بیدار دو چشم بسته چون خرگوشست

چون دیک هزار کف بسر می‌آرد
تا خلق ندانند که او در جوشست

تا عرش ز سودای رخش ولوله‌هاست (265)

تا عرش ز سودای رخش ولوله‌هاست
در سینه ز بازار رخش غلغله‌هاست

از بادهٔ او بر کف جان بلبله‌هاست
در گردن دل ز زلف او سلسله‌هاست

تا من بزیم پیشه و کارم اینست (266)

تا من بزیم پیشه و کارم اینست
صیاد نیم صید و شکارم اینست

روزم اینست و روزگارم اینست
آرام و قرار و غمگسارم اینست

تا مهر نگار باوفایم بگرفت (267)

تا مهر نگار باوفایم بگرفت
من بودم و او چو کیمیایم بگرفت

او را به هزار دست جویان گشتم
او دست دراز کرد و پایم بگرفت