دیوان شمس

بستم سر خم باده و بوی برفت (248)

بستم سر خم باده و بوی برفت
آن بوی بهر ره و بهر کوی برفت

خون دلها ز بوش چون جوی برفت
زان سوی که آمد به همان سوی برفت

بگذشت سوار غیب و گردی برخاست (249)

بگذشت سوار غیب و گردی برخاست
او رفت ز جای و گرد او هم برخاست

تو راست نگر نظر مکن از چپ و راست
گردش اینجا و مرد در دار بقاست

بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت (250)

بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت
وآنرا که گرفت دل غم گل نگرفت

باری دل من جز صفت گل نگرفت
بی‌حاصلیم جز ره حاصل نگرفت

بیچاره‌تر از عاشق بیصبر کجاست (251)

بیچاره‌تر از عاشق بیصبر کجاست
کاین عشق گرفتاری بی‌هیچ دواست

درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست
در عشق حقیقی نه وفا و نه جفاست

بیچاره‌تر از عاشق بیصبر کجاست (252)

بیچاره‌تر از عاشق بیصبر کجاست
کاین عشق گرفتاری بی‌هیچ دواست

درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست
در عشق حقیقی نه وفا و نه جفاست

بی‌دیده اگر راه روی عین خطاست (253)

بی‌دیده اگر راه روی عین خطاست
بر دیده اگر تکیه زدی تیر بلاست

در صومعه و مدرسه از راه مجاز
آنرا که نه جا است تو چه دانی که کجاست

بیرون ز تن و جان و روان درویش است (254)

بیرون ز تن و جان و روان درویش است
برتر ز زمین و آسمان درویش است

مقصود خدا نبود بس خلق جهان
مقصود خدا از این جهان درویش است

بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیست (255)

بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیست
کانجا نه مقام هر تر و رعنائیست

جان باید داد و دل بشکرانهٔ جان
آنرا که تمنای چنین مأوائیست

بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست (256)

بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست
دانستن او نه درخور پایهٔ ماست

در معرفتش همین قدر می‌دانم
ما سایه اوئیم و جهان سایه ماست

بی‌یار نماند هرکه با یار بساخت (257)

بی‌یار نماند هرکه با یار بساخت
مفلس نشد آنکه با خریدار بساخت

مه نور از آن گرفت کز شب نرمید
گل بوی از آن یافت که با خار بساخت