دیوان شمس

در عشق تو هر حیله که کردم هیچست (309)

در عشق تو هر حیله که کردم هیچست
هر خون جگر که بی‌تو خوردم هیچست

از درد تو هیچ روی درمانم نیست
درمان که کند مرا که دردم هیچست

در عشق که جز می بقا خوردن نیست (310)

در عشق که جز می بقا خوردن نیست
جز جان دادن دلیل جانبردن نیست

گفتم که ترا شناسم آنگه میرم
گفتا که شناسای مرا مردن نیست

در عهد و وفا چنانکه دلدار منست (311)

در عهد و وفا چنانکه دلدار منست
خون باریدن بروز و شب کار منست

او یار دگر کرده و فارغ شسته
من شسته چو ابلهان که او یار منست

در کوی غم تو صبر بی‌فرمانست (312)

در کوی غم تو صبر بی‌فرمانست
در دیده ز اشک تو بر او حرمانست

دل راز تو دردهای بی‌درمانست
با این همه راضیم سخن در جانست

در مجلس عشّاق قراری دگر است (313)

در مجلس عشّاق قراری دگر است
وین بادهٔ عشق را خماری دگر است

آن علم که در مدرسه حاصل کردند
کار دگر است و عشق کاری دگر است

در مرگ، حیاتِ اهل داد و دین است (314)

در مرگ، حیاتِ اهل داد و دین است
وز مرگ، روانِ پاک را تمکین است

آن مرگ لقاست، نی جفا و کین است
نامرده همی میرد و مرگش این است

در من غمِ شب، کور چرا پیچیده است؟ (315)

در من غمِ شب، کور چرا پیچیده است؟
کور است مگر؟ وَ یا که کورم دیده است؟

من بر فلکم، در آب و گل عکس منست
از آب کسی ستاره کی دزدیده است؟

در نِه قدم ار چه راه بی‌پایانست (316)

در نِه قدم ار چه راه بی‌پایانست
کز دور نظاره، کارِ نامردانست

این راه ز زندگیِّ دل حاصل کن
کاین زندگیِ تن، صفتِ حیوانست

در نِه قدمی که چشمهٔ حیوانست (317)

در نِه قدمی که چشمهٔ حیوانست
میگرد چو چرخ تا مهت گردانست

جانیست ترا بگرد حضرت گردان
این جان، گردان ز گردشِ آن جانست

در وصل، جمالش گلِ خندانِ منست (318)

در وصل، جمالش گلِ خندانِ منست
در هجر، خیالش دل و ایمانِ منست

دل با من و من با دل ازو در جنگیم
هریک گوئیم که آن صنم آنِ منست