دیوان شمس
درویشی و عاشقی به هم سلطانیست
گنجست غمِ عشق ولی پنهانیست
ویران کردم بدست خود خانهٔ دل
چون دانستم که گنج در ویرانیست
دستت دو و پایت دو و چشمت دو رواست
اما دل و معشوق دو باشند خطاست
معشوق بهانه است و معبود خداست
هرکس که دو پنداشت جهود و ترساست
دلتنگم و دیدار تو درمان منست
بیرنگِ رُخت زمانه زندانِ منست
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غمِ هجران تو بر جان منست
دلدار اگر مرا بِدِراند پوست
افغان نکنم نگویم این درد از اوست
ما را همه دشمنند و تنها او دوست
از دوست به دشمنان بنالم، نه نکوست
دلدار ز پردهای کز آن سوسو نیست
میگفت بد من ارچه آتش خو نیست
چون دید مرا زود سخن گردانید
کو آن منست این سخن با او نیست
دلدار ظریف است و گناهش اینست
زیبا و لطیف است و گناهش اینست
آخر به چه عیب میگریزند از او
از عیب عفیف است و گناهش اینست
دلدارم گفت کان فلان زنده ز چیست؟
جانش چو منم عجب که بیجان چون زیست؟
گریان گشتم گفت که اینطرفهتر است
بیمن که دو دیدهٔ ویَم چون بگریست؟
دل در بر من زنده برای غم تست
بیگانهٔ خلق و آشنای غم تست
لطفی است که میکند غمت با دل من
ورنه دل تنگ من چه جای غم تست
دل در بَرِ هر که هست، از دلبر ماست
هر جا جهَد این برق، از آنْ گوهر ماست
هر زر که در او مُهر اَلَست است و بَلیٰ
در هر کانی که هست آن زر، زر ماست
دل رفت برِ کسی که بیماش خوش است
غم خوش نبوَد و لیک غمهاش خوش است
جان میطلبد، نمیدهم روزی چند
جان را که محل نیست تقاضاش خوش است