دیوان شمس

دل رفت و سرِ راهِ دلْ‌اِستان بگرفت (329)

دل رفت و سرِ راهِ دلْ‌اِستان بگرفت
وز عشق، دو زلفِ او به دندان بگرفت

پرسید: کی تو؟ چون دهان بگشادم
جست از دهنم، راه بیابان بگرفت

دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست (330)

دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست
جام از ساقی ربود و انداخت شکست

شوریده برون جست نه هشیار و نه مست
آوازه درافتاد که دیوانه شده است

دل یاد تو کرد چون طرب می‌انگیخت (331)

دل یاد تو کرد چون طرب می‌انگیخت
والله که نخورد آن قدح را و بریخت

دل قالب مرده دید خود را بی‌تو
اینست سزای آنکه از جان بگریخت

دور است ز تو نظر بهانه اینست (332)

دور است ز تو نظر بهانه اینست
کاین دیدهٔ ما هنوز صورت بین است

اهلیت روی تو ندارد لیکن
چون برکند از تو دل که جان شیرین است

دوش از سر لطف یار در من نگریست (333)

دوش از سر لطف یار در من نگریست
گفتا بی‌ما چگونه بتوانی زیست

گفتم به خدا چنانکه ماهی بی‌آب
گفتا که گناه تست و بر من بگریست

دی آنکه ز سوی بام بر ما نگریست (334)

دی آنکه ز سوی بام بر ما نگریست
یا جان فرشته است یا روح پریست

مرده است هرآنکه بی‌چنین روح نزیست
بی‌او به خبر بودن از بیخبریست

دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطا است (335)

دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطا است
دیوانه چه داند که ره خواب کجاست

زیرا که خدا نخفت و پاکست ز خواب
مجنون خدا بدان هم از خواب جداست

راهی ز زبان ما به دل پیوسته است (336)

راهی ز زبان ما به دل پیوسته است
کاسرار جهان و جان در او پیوسته است

تا هست زبان بسته، گشاده است آن راه
چون گشت زبان گشاده، آن ره بسته است

روزی ترش است و دیدهٔ ابر تر است (337)

روزی ترش است و دیدهٔ ابر تر است
این گریه برای خندهٔ برگ و بر است

آن بازی کودکان و خندیدَنِشان
از گریهٔ مادر است و قبض پدر است

روزی که تو را ببینم آدینهٔ ماست (338)

روزی که تو را ببینم آدینهٔ ماست
هر روز به دولتت به از دینهٔ ماست

گر چرخ و هزار چرخ در کینهٔ ماست
غم نیست چو مِهر یار در سینهٔ ماست