دیوان شمس

هرگز ز دماغ بنده بوی تو نرفت (449)

هرگز ز دماغ بنده بوی تو نرفت
وز دیدهٔ من خیال روی تو نرفت

در آرزوی تو عمر بردم شب و روز
عمرم همه رفت و آرزوی تو نرفت

هشیار اگر زر و گر زرین است (450)

هشیار اگر زر و گر زرین است
اسب است ولی بهاش کم از زینست

هر کو به خرابات نشد عنین است
زیرا که خرابات اصول دینست

هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است (451)

هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است
خونریزی او خلاصهٔ پرهیز است

خورشید چو با بنده عنایت دارد
عیبی نبود که بنده بیگه خیز است

یاری که به حسن از صفت افزونست (452)

یاری که به حسن از صفت افزونست
در خانه درآمد که دل تو چونست

او دامن خود کشان و دل میگفتش
دامن برکش که خانهٔ پرخونست

یاری که به نزد او گل و خار یکیست (453)

یاری که به نزد او گل و خار یکیست
در مذهب او مصحف و زنار یکیست

ما را غم آن یار چرا باید خورد
کو را خر لنگ و اسب رهوار یکیست

یاری که غمش دوای هر بیمار است (454)

یاری که غمش دوای هر بیمار است
او را یار است هرکه با او یار است

گویند مرا باش در کار مدام
من بی‌کارم ولیک او در کار است

یکبار بمُردَم و مرا کس نَگِریست (455)

یکبار بمُردَم و مرا کس نَگِریست
گر بار دگر زنده شوم دانم زیست

ای کرده تو قصد من ترا با من چیست
یا صحبت ابلهان همه دیگ تهیست

یک چَشمِ من از روز جدائی بگریست (456)

یک چَشمِ من از روز جدائی بگریست
چَشمِ دگرم گفت: «چرا؟ گریه ز چیست؟!»

چون روز وصال شد فَرازش کردم
گفتم: «نَگریستی، نباید نِگریست!»

ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث (457)

ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث
پاکی و منزهی ز نسیان و حدث

جز فکر تو در سرم همه عین خطاست
جز ذکر تو بر زبان ضلالست و عبث

ما را چو ز عشق می‌شود راست مزاج (458)

ما را چو ز عشق می‌شود راست مزاج
عشق است طبیب ما و داروی علاج

پیوسته بدین عشق نخواهد رفتن
این عشق ز کس نزاد و نی‌داد نتاج