دیوان شمس

اندر سر من نبود جز رای صلاح (459)

اندر سر من نبود جز رای صلاح
اندر شب و روز پاک جویای صلاح

امسال چنانم که نیارم گفتن
یک سال دگر وای مرا وای صلاح

آبی که از این دیده چو خون می‌ریزد (460)

آبی که از این دیده چو خون می‌ریزد
خونیست بیا ببین که چون می‌ریزد

پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزد

آنان که محققان این درگاهند (461)

آنان که محققان این درگاهند
نزد دل اهل دل چو برگ کاهند

اهل دل خاصگان شاهنشاهند
باقی همه هرچه هست خرج راهند

آن تازه تنی که در بلای تو بود (462)

آن تازه تنی که در بلای تو بود
آغشته به خون کربلای تو بود

یارب که چه کار دارد و کارستان
آن بی‌کاری که از برای تو بود

آنجا بنشین که همنشین مردانند (463)

آنجا بنشین که همنشین مردانند
تا دود کدورت ترا بنشانند

اندیشه مکن به عیب ایشان کایشان
زانبیش که اندیشه کنی میدانند

آنجا که بهر سخن دل ما گردد (464)

آنجا که بهر سخن دل ما گردد
من می‌دانم که زود رسوا گردد

چندان بکند یاد جمال خوش تو
کر هر نفسش نقش تو پیدا گردد

آن خوبانی که فتنهٔ بتکده‌اند (465)

آن خوبانی که فتنهٔ بتکده‌اند
ما را به خرابات بتان ره زده‌اند

کافر دل و خونخواره این ره بده‌اند
وز مکر چنین عابد و زاهد شده‌اند

آن دشمنِ دوست‌روی دیدی که چه کرد (466)

آن دشمنِ دوست‌روی دیدی که چه کرد
یا هیچ به غور آن رسیدی که چه کرد

گفتا همه آن کنم که رایت خواهد
دیدی که چه گفت و هم شنیدی که چه کرد

آن دل که به شاهد نهان درنگرد (467)

آن دل که به شاهد نهان درنگرد
کی جانب ملکت جهان درنگرد

بی‌زار شود ز چشم در روز اجل
کان روی رها کند به جان درنگرد

آندم که ز افلاک گهر ریز کند (468)

آندم که ز افلاک گهر ریز کند
هر ذره بسوی اصل خود خیز کند

از نخوت آن باد و زین باد هوس
هر ذره ز آفتاب پرهیز کند