رباعی

مرغان رفتند بر سلیمان بخروش (1005)

مرغان رفتند بر سلیمان بخروش
کاین بلبل را چرا نمی‌مالی گوش

بلبل گفتا به خون ما در بمجوش
سه ماه سخن گویم و نه ماه خموش

من شیشه زنم بر آن دل سنگ خوشش (1006)

من شیشه زنم بر آن دل سنگ خوشش
تا جنگ کند بشنوم آن جنگ خوشش

تا بفروزد به خشم آن رنگ خوشش
تا بخراشد مرا بدان چنگ خوشش

ناگه بزدم دست بسوی جیبش (1007)

ناگه بزدم دست بسوی جیبش
سرمست شدم ز لذت آسیبش

دستم نرسید سوی جیبش اما
المنة الله که بر دم سیبش

نیمی دف من به موش دادی همه خوش (1008)

نیمی دف من به موش دادی همه خوش
باقی به کف بنده نهادی همه خوش

با درف دریده در سماع آمده‌ایم
ای با تو مراد و بیمرادی همه خوش

هان ای دل تشنه، جوی را جویان باش (1009)

هان ای دل تشنه، جوی را جویان باش
بی‌پای میای و دایما پویان باش

با آنکه درون سینه بی‌کام و زبان
سرچشمهٔ هر گفت توی، گویان باش

هرچند ملولی نفسی با ما باش (1010)

هرچند ملولی نفسی با ما باش
مگریز ز یاران و درین غوغا باش

یا همچو دلم واله و شیدائی شو
یا بهر نظاره حاضر سودا باش

ای دل برو از عاقبت اندیشان باش (1011)

ای دل برو از عاقبت اندیشان باش
در عالم بیگانگی از خویشان باش

گر باد صبا مرکب خود میخواهی
خاک قدم مرکب درویشان باش

ای روز نشاط روشنی وقت تو خوش (1012)

ای روز نشاط روشنی وقت تو خوش
وی عالم عیش و ایمنی وقت تو خوش

در سایهٔ زلف تو دمی میخسبم
تو نیز موافقت کنی وقت تو خوش

ای روی چو آفتاب تو شادی کش (1013)

ای روی چو آفتاب تو شادی کش
وی موی تو سرمایه ده، جمله حبش

تنها تو خوشی و بس در این هر دو جهان
باقی تبع تواند گشته همه خوش

ای زلف پر از مشک تتاری همه خوش (1014)

ای زلف پر از مشک تتاری همه خوش
اندر طلب چو من نگاری همه خوش

در فصل بهار و نوبهاری همه خوش
چون قند و نبات در کناری همه خوش