رباعی

جانرا که در این خانه وثاقش دادم (1205)

جانرا که در این خانه وثاقش دادم
دل پیش تو بود من نفاقش دادم

چون چند گهی نشست کدبانوی جان
عشق تو رسید و سه طلاقش دادم

جانی که در او دو صد جهان میدانم (1206)

جانی که در او دو صد جهان میدانم
گوئیکه فلانست و فلان میدانم

او شاهد حضرتست و حق نیک غیور
هر چشم که بسته گشت از آن میدانم

چندانکه به کار خود فرو می‌بینم (1207)

چندانکه به کار خود فرو می‌بینم
بی‌دیده‌گی خویش نکو می‌بینم

با زحمت چشم خود چه خواهم کردن
اکنون که جهان به چشم او می‌بینم

چون تاج منی ز فرق خود افکندیم (1208)

چون تاج منی ز فرق خود افکندیم
اینک کمر خدمت تو بربندیم

بسیار گریستیم و هجران خندید
وقت است که او بگرید و ما خندیم

چون مار ز افسون کسی می‌پیچم (1209)

چون مار ز افسون کسی می‌پیچم
چون طرهٔ جعد یار پیچاپیچم

والله که ندانم این چه پیچاپیچست
این میدانم که چون نپیچم هیچم

چون می‌دانی که از نکوئی دورم (1210)

چون می‌دانی که از نکوئی دورم
گر بگریزم ز نیکوان معذورم

او همچو عصا کش است و من نابینا
من گام به خود نمیزنم مأمورم

حاشا که ز زخم تیر و خنجر ترسیم (1211)

حاشا که ز زخم تیر و خنجر ترسیم
وز بستن پای و رفتن سر ترسیم

ما گرم روان دوزخ آشامانیم
از گفت و مگوی خلق کمتر ترسیم

خواهم که به عشق تو ز جان برخیزم (1212)

خواهم که به عشق تو ز جان برخیزم
وز بهر تو از هر دو جهان برخیزم

خورشید تو خواهم که بیاران برسد
چون ابر ز پیش تو از آن برخیزم

خود راز چنین لطف چه مانع باشیم (1213)

خود راز چنین لطف چه مانع باشیم
چون صنع حقیم پیش صانع باشیم

در مطبخ چرخ کاسه‌ها زرین‌اند
حاشا که به آب گرم قانع باشیم

خیزید که تا بر شب مهتاب زنیم (1214)

خیزید که تا بر شب مهتاب زنیم
بر باغ گل و نرگس بیخواب زنیم

کشتی دو سه ماه بر سر یخ راندیم
وقت است برادران که بر آب زنیم