رباعی

تا زلف ترا به جان و دل بنده شدیم (1195)

تا زلف ترا به جان و دل بنده شدیم
چون زلف بس جمع و پراکنده شدیم

ارواح ترا سجده‌کنان میگویند
چون پیش تو مردیم همه زنده شدیم

تا شمع تو افروخت پروانه شدم (1196)

تا شمع تو افروخت پروانه شدم
با صبر ز دیدن تو بیگانه شدم

در روی تو بیقرار شد مردم چشم
یعنی که پری دیدم و دیوانه شدم

تا ظن نبری که از تو بگریخته‌ام (1197)

تا ظن نبری که از تو بگریخته‌ام
یا با دگری جز تو درآمیخته‌ام

بر بسته نیم ز اصل انگیخته‌ام
چون سیل به بحر یار درریخته‌ام

تا ظن نبری که از غمانت رستم (1198)

تا ظن نبری که از غمانت رستم
یا بی‌تو صبور گشتم و بنشستم

من شربت عشق تو چنان خوردستم
کز روز ازل تا با بد سرمستم

تا ظن نبری که من دوی می‌بینم (1199)

تا ظن نبری که من دوی می‌بینم
هر لحظه فتوحی به نوی می‌بینم

جان و دل من جمله توی می‌دانم
چشم و سر من جمله توی می‌بینم

تا ظن نبری که من کمت می‌بینم (1200)

تا ظن نبری که من کمت می‌بینم
بی‌زحمت دیده هر دمت می‌بینم

در وهم نیاید و صفت نتوان کرد
آن شادی‌ها که از غمت می‌بینم

تا کاسهٔ دوغ خویش باشد پیشم (1201)

تا کاسهٔ دوغ خویش باشد پیشم
والله که به انگبین کس نندیشم

ور بی‌برگی به مرگ مالد گوشم
آزادی را به بندگی نفروشم

تا پردهٔ عاشقانه بشناخته‌ایم (1202)

تا پردهٔ عاشقانه بشناخته‌ایم
از روی طرب پرده برانداختیم

با مطرب عشق چنگ خود در زده‌ایم
همچون دف و نای هردو در ساخته‌ایم

تا میرود آن نگار ما میرانیم (1203)

تا میرود آن نگار ما میرانیم
پیمانه چو پر شود فرو گردانیم

چون بگذرد این سر که درین آب و گلست
در صبح وصال دولتش خندانیم

تو بحر لطافتی و ما همچو کفیم (1204)

تو بحر لطافتی و ما همچو کفیم
آنسوی که موج رفت ما آنطرفیم

آن کف که به خون عشق آلودستی
بر ما میزن که بر کفت همچو دفیم