رباعی

دوش ارچه هزار نام بر ننگ زدم (1235)

دوش ارچه هزار نام بر ننگ زدم
بر دامن آن عهد شکن چنگ زدم

دل بر دل او نهادم از شوق وصال
هم عاقبت آبگینه بر سنگ زدم

دل داد مرا که دلستان را بزدم (1236)

دل داد مرا که دلستان را بزدم
آن را که نواختم همان را بزدم

جانی که بدو زنده‌ام و خندانم
دیوانه شدم چنانکه جان را بزدم

دیوانه‌ام و لیک همی خوانندم (1237)

دیوانه‌ام و لیک همی خوانندم
بیگانه‌ام ولیک نمیرانندم

همچون عسسان بجهد در نیمهٔ شب
مستند ولی چو روز میدانندم

ذات تو ز عیبها جدا دانستم (1238)

ذات تو ز عیبها جدا دانستم
موصوف به مغز کبریا دانستم

من دل چکنم چونکه به تحقیق و یقین
خود را چو شناختم ترا دانستم

رازیکه بگفتی ای بت بدخویم (1239)

رازیکه بگفتی ای بت بدخویم
واگو که من از لطف تو آن میجویم

چون گفت به گریه درشدم پس گفتا
وامیگویم خموش وامیگویم

رفتی و ز رفتن تو من خون گریم (1240)

رفتی و ز رفتن تو من خون گریم
وز غصهٔ افزون تو افزون گریم

نی خود چو تو رفتی ز پیت دیده برفت
چون دیده برفت بعد از او چون گریم

روزت بستودم و نمی‌دانستم (1241)

روزت بستودم و نمی‌دانستم
شب با تو غنودم و نمی‌دانستم

ظن برده بدم به خود که من من بودم
من جمله تو بودم و نمی‌دانستم

روزی به خرابات تو می میخوردم (1242)

روزی به خرابات تو می میخوردم
وین خرقهٔ آب و گل بدر می‌کردم

دیدم ز خرابات تو عالم معمور
معمور و خراب از آن چنین میکردم

رویت بینم، بدر من آن را دانم (1243)

رویت بینم، بدر من آن را دانم
وانجا که توی، صدر من آن را دانم

وانشب که ترا بینم، ای رونق عید
در عمر شب قدر، من آن را دانم

زان دم که ترا به عشق بشناخته‌ام (1244)

زان دم که ترا به عشق بشناخته‌ام
بس نرد نهان که با تو من باخته‌ام

بخرام تو سرمست به خرگاه دلم
کز بهر تو خرگاه بپرداخته‌ام