رباعی

ز اول که حدیث عاشقی بشنودم (1245)

ز اول که حدیث عاشقی بشنودم
جان و دل و دیده در رهش فرسودم

گفتم که مگر عاشق و معشوق دواند
خود هر دو یکی بود من احول بودم

زاهد بودی ترانه گویت کردم (1246)

زاهد بودی ترانه گویت کردم
خاموش بدی فسانه گویت کردم

اندر عالم نه نام بودت نه نشان
ننشاندمت و نشانه گویت کردم

زنبور نیم که من به دودی بروم (1247)

زنبور نیم که من به دودی بروم
یا همچو پری به بوی عودی بروم

یا پل که شکسته تا به رودی بروم
یا حرص که در عشوهٔ سودی بروم

زین پیش اگر دم از جنون میزده‌ام (1248)

زین پیش اگر دم از جنون میزده‌ام
وانگه قدم از چرا و چون میزده‌ام

عمری بزدم این در و چون بگشادند
دیدم ز درون در برون میزده‌ام

زینگونه که من به نیستی خرسندم (1249)

زینگونه که من به نیستی خرسندم
چندین چه دهید بهر هستی پندم

روزیکه به تیغ نیستی بکشندم
گریندهٔ من کیست بر او می‌خندم

ساقی امروز در خمارت بودم (1250)

ساقی امروز در خمارت بودم
تا شب به خدا در انتظارت بودم

می در ده و از دام جهانم بجهان
امشب چو به روز من شکارت بودم

ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم (1251)

ساقی چو دهد بادهٔ حمرا چکنم
چون بوسه طلب کند مه‌افزا چکنم

امروز که حاضر است اقبال وصال
گر گول نیم حدیث فردا چکنم

سر در خاک آستان تو نهم (1252)

سر در خاک آستان تو نهم
دل در خم زلف دلستان تو نهم

جانم به لب آمده است لب پیش من آر
تا جان به بهانه در دهان تو نهم

شادم که ز شادی جهان آزادم (1253)

شادم که ز شادی جهان آزادم
مستم که اگر می‌نخورم هم شادم

از حالت هیچکس ندارم بایست
این دبدبهٔ خفیه مبارکبادم

شادی کردم چو آن گهر شد جفتم (1254)

شادی کردم چو آن گهر شد جفتم
چون موج ز باد بود خود آشفتم

آشفته چو رعد سر دریا گفتم
چون ابر تهی بر لب دریا خفتم