رباعی

گفتم که دل از تو برکنم نتوانم (1295)

گفتم که دل از تو برکنم نتوانم
یا بی‌غم تو دمی زنم نتوانم

گفتم که ز سر برون کنم سودایت
ای خواجه اگر مرد منم نتوانم

گفتم که ز چشم خلق با دردسریم (1296)

گفتم که ز چشم خلق با دردسریم
تا زحمت خود ز چشم خلقان ببریم

او در تن چون خیال من شد چو خیال
یعنی که ز چشمها کنون دورتریم

گفتم که مگر غمت بود درمانم (1297)

گفتم که مگر غمت بود درمانم
کی دانستم که با غمت درمانم

او از سر لطف گفت درمان تو چیست
گفتم وصلت گفت بر این درمانم

گنجینهٔ اسرار الهی مائیم (1298)

گنجینهٔ اسرار الهی مائیم
بحر گهر نامتناهی مائیم

بگرفته ز ماه تا به ماهی مائیم
بنشسته به تخت پادشاهی مائیم

گوئیکه به تن دور و به دل با یارم (1299)

گوئیکه به تن دور و به دل با یارم
زنهار مپندار که من دل دارم

گر نقش خیال خود ببینی روزی
فریاد کنی که من ز خود بیزارم

گه در طلب وصل مشوش باشیم (1300)

گه در طلب وصل مشوش باشیم
گاه از تعب هجر در آتش باشیم

چون از من و تو این من و تو پاک شود
آنگه من و تو بی من و تو خوش باشیم

لا الفجر بقینة و لا شرب مدام (1301)

لا الفجر بقینة و لا شرب مدام
الفخر لمن یطعن فی یوم زحام

من یبدل روحه به سیف و سهام
یستأهل آن یقعدو الناس قیام

لب بستم و صد نکته خموشت گفتم (1302)

لب بستم و صد نکته خموشت گفتم
در گوش دل عشوه فروشت گفتم

در سر دارم آنچه به گوشت گفتم
فردا بنمایم آنچه دوشت گفتم

لیلم که نهاری نکند من چکنم (1303)

لیلم که نهاری نکند من چکنم
بختم که سواری نکند من چکنم

گفتم که به دولتی جهانرا بِخرم
اقبال چو یاری نکند من چکنم

ما از دو صفت ز کار بیکار شویم (1304)

ما از دو صفت ز کار بیکار شویم
در دست دو خوی بد گرفتار شویم

یک خوآنی که سخت از او مست شویم
خوی دگر آنکه دیر هشیار شویم