رباعی

ما بادهٔ ز خون دل خود می‌نوشیم (1305)

ما بادهٔ ز خون دل خود می‌نوشیم
در خم تن خویش چو می می‌جوشیم

جان را بدهیم و نیم از آن باده خوریم
سر را بدهیم و جرعه‌ای نفروشیم

ما باده ز یار دلفروز آوردیم (1306)

ما باده ز یار دلفروز آوردیم
ما آتش عشق سینه‌سوز آوردیم

تا دور ابد جهان نبیند در خواب
آن شبها را که ما به روز آوردیم

ما برزگران این کهن دشت نویم (1307)

ما برزگران این کهن دشت نویم
در کشتهٔ شادی همه غم میدرویم

چون لالهٔ کم عمر در این دشت فنا
تا سر زده از خاک ببادی گرویم

ما جان لطیفیم و نظر در نائیم (1308)

ما جان لطیفیم و نظر در نائیم
در جای نمائیم ولی بیجائیم

از چهره اگر نقاب را بگشائیم
عقل و دل و هوش جمله را بربائیم

ما خاک ترا به آب زمزم ندهیم (1309)

ما خاک ترا به آب زمزم ندهیم
شادی نستانیم و از این غم ندهیم

این صورت ما نصیب آدمیانست
از صورت تو آب به آدم ندهیم

ما خواجهٔ ده نه‌ایم ما قلاشیم (1310)

ما خواجهٔ ده نه‌ایم ما قلاشیم
ما صدر سرانه‌ایم ما اوباشیم

نی نی چو قلم به دست آن نقاشیم
خود نیز ندانیم کجا میباشیم

ما را بس و ما را بس و ما بس کردیم (1311)

ما را بس و ما را بس و ما بس کردیم
ما پشت بروی یار ناکس کردیم

مردار همه نثار کرکس کردیم
در قبلهٔ تو نماز واپس کردیم

ما رخت وجود بر عدم بربندیم (1312)

ما رخت وجود بر عدم بربندیم
بر هستی نیست مزور خندیم

بازی بازی طنابها بگسستیم
تا خیمهٔ صبر از فلک برکندیم

ما عاشق خود را به عدو بسپاریم (1313)

ما عاشق خود را به عدو بسپاریم
هم منبل و هم خونی و هم عیاریم

ما را تو به شحنه ده که ما طراریم
تو حیلهٔ ما مخور که ما مکاریم

ما کار و دکان و پیشه را سوخته‌ایم (1314)

ما کار و دکان و پیشه را سوخته‌ایم
شعر و غزل و دو بیتی آموخته‌ایم

در عشق که او جان و دل و دیدهٔ ماست
جان و دل و دیده هر سه بردوخته‌ایم