رباعی

تا روی تو قبله‌ام شد ای جان جهان (1445)

تا روی تو قبله‌ام شد ای جان جهان
نز کعبه خبر دارم و نز قبلهٔ نشان

با روی تو رو به قبله کردن نتوان
کاین قبلهٔ قالبست و آن قبلهٔ جان

توبه کردم ز توبه کردن ای جان (1446)

توبه کردم ز توبه کردن ای جان
نتوان ز قضا کشید گردن ای جان

سوگند بسر می‌نبرم لیک خوش است
سوگند به نام دوست خوردن ای جان

تو شاه دل منی و شاهی می‌کن (1447)

تو شاه دل منی و شاهی می‌کن
نوشت بادا ظلم سپاهی می‌کن

بر کف داری شراب و جامی که مپرس
آن را بده و تو هرچه خواهی می‌کن

جانم بر آن قوم که جانند ایشان (1448)

جانم بر آن قوم که جانند ایشان
چون گل به جز از لطف ندانند ایشان

هرکس کسکی دارد و کس خالی نیست
هر یک چو قراضه‌ایم و کانند ایشان

جانهاست همه جانوران را جز جان (1449)

جانهاست همه جانوران را جز جان
نانهاست همه نان طلبان را جز نان

هر چیز خوشی که در جهان فرض کنی
آن را بدل و عوض برود جز جانان

جز بادهٔ لعل لامکان یاد مکن (1450)

جز بادهٔ لعل لامکان یاد مکن
آنرا بنگر از این و آن یاد مکن

گر جان داری از این جهان یاد مکن
مستی خواهی ز عاقلان یاد مکن

جز جام جلالت اجل نوش مکن (1451)

جز جام جلالت اجل نوش مکن
جز نغمهٔ عشق کبریا گوش مکن

در کان عقیق فقر عشرت نقد است
می می‌خور و قصهٔ پرندوش مکن

چون شاه جهان نیست کسی در دو جهان (1452)

چون شاه جهان نیست کسی در دو جهان
نی زیر و نه بالا و نه پیدا و نهان

هر تیر که جست از آن سخت کمان
هر نکته که هست هست از آن شهره بیان

چندین به تو بر مهر و وفا بستهٔ من (1453)

چندین به تو بر مهر و وفا بستهٔ من
ای خوی تو آزردن پیوستهٔ من

من صبر کنم ولیک ننگت نبود
یک روز تو از درد دل خستهٔ من

چون آتش می‌شود عذارش به سخن (1454)

چون آتش می‌شود عذارش به سخن
خون می‌چکد از چشم خمارش به سخن

چون می‌برود صبر و قرارش به سخن
ای عشق سخن بخش درآرش به سخن